کد خبر : 1789
تاریخ انتشار : پنج شنبه ۱۸ سرطان ۱۳۹۴ - ۴:۲۳

قهرمانان جلریز

قهرمانان جلریز

امید حق بین به علی، خواهرزاده قوماندان «ممد سیاه» تلفن می‌زنم و آدرس را می‌گیرم. سر کوچه همان آدرس منتظرم ایستاده. باهم می‌رویم پیش ابراهیم و علی. عکس ابراهیم و علی را قبلا در لس‌آنجلس تایمز دیده‌ام. سلام و علیک می‌کنیم و وارد اتاق می‌شویم. یک خبرنگار و یک عکاس هم می‌آیند و علی و

امید حق بین

به علی، خواهرزاده قوماندان «ممد سیاه» تلفن می‌زنم و آدرس را می‌گیرم. سر کوچه همان آدرس منتظرم ایستاده. باهم می‌رویم پیش ابراهیم و علی. عکس ابراهیم و علی را قبلا در لس‌آنجلس تایمز دیده‌ام. سلام و علیک می‌کنیم و وارد اتاق می‌شویم. یک خبرنگار و یک عکاس هم می‌آیند و علی و علی و ابراهیم شروع می‌کنند به تعریف کردن واقعه جلریز. وحشتناک‌تر از آن چیزی‌ست که تصورش را می‌کردم. جانم داغ آمده. از دولت به شدت عصبانی می‌شوم. با خودم می‌گویم چرا رسانه‌ها نتوانسته‌اند عمق فاجعه را بازتاب دهند. چرا اکثرا نوشته‌اند که علی، خواهرزاده ممد سیاه که در زمان حمله در کابل بوده، فقط به مسولین تلفن زده است. درحالی‌که علی می‌گفت نه تنها زنگ زدم، بلکه پیش خیلی از رهبران و مسولین رفتم. تا ساعت دو بعد از نیمه شب پشت کمک می‌گشتم. پاسخ؟ همه می‌دانیم که پاسخ مسولین چه بوده. سی‌وپنج نفر شهید می‌شوند. اما این فقط تعداد شُهداست. تعداد کسانی که مفقود هستند، اسیر گرفته شده‌اند، جنازه‌شان پیدا نشده، و یا شاید حالا در دشت و بیابان‌های هزاره‌جات سرگردان باشند معلوم نیست.

علی (راست) و ابراهیم. نجات یافته‌گان نبرد جلریز. عکس از لس‌آنجلس تایمز. عکاس: علی لطیفی

علی (راست) و ابراهیم. نجات یافته‌گان نبرد جلریز. عکس از لس‌آنجلس تایمز. عکاس: علی لطیفی

کم‌کم بقیه هم می‌آیند. تعدادی جوان که اوسط سنی‌شان شاید بیست سال هم نشود. بعضی‌شان، قضاوت از روی چهره، شاید هنوز هجده ساله هم نشده باشند. همه کسانی‌اند که در نبرد جلریز زنده مانده‌اند. زمانی که علی و ابراهیم با آخرین مرمی‌های دست داشته‌شان در آخرین پوسته مقاومت می‌کرده‌اند، این‌ها به فرماندهی پولیس نظم عامه می‌روند تا کمک بیاورند. کسی حاضر نمی‌شود کمک کنند. یکی‌شان تعریف می‌کرد:«ما به آن‌ها گفتیم اکثرا شهید شده‌اند، اما هنوز چند نفر زنده هستند. ما هنوز می‌توانیم آن‌ها را نجات دهیم.» اما فرماندهی پولیس نظم عامه، که فاصله زیادی از محل نبرد نداشته عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. آن شخص ادامه داد:«خیر است. اگر از کمین طالبان می‌ترسید، ما پیاده پیش‌پیش می‌رویم و شما با تانک‌هایتان از پشت‌مان بیایید. اگر کمین بود، اگر مین بود، ما کشته می‌شویم. شما فقط بیایید.» آن‌ها قبول می‌کنند و می‌آیند. اما فقط تا نیم راه. همان‌جا می‌ایستند. اما این‌ها راه را کامل می‌آیند و علی و ابراهیم را که تنها زنده مانده‌های آخرین پوسته امنیتی هستند، نجات می‌دهند.
حالا چرا علی و ابراهیم و بقیه گروه‌شان که سومین پوسته امنیتی تحت امر ممد سیاه بوده‌اند، بعد از سقوط دو پوسته اول مثل بقیه پوسته‌های‌شان را یله نکرده بودند؟ چون وقتی که جنگ شروع می‌شود، ممد سیاه که در پوسته سوم بوده به سربازانش می‌گوید:«من نمی‌توانم تحمل کنم سربازان تحت امرم زیر حمله طالبان باشند. من پیش آن‌ها می‌روم.» و به علی می‌گوید:«شیر مادر حلالت نباشد اگر تسلیم شوی .» طبق رتبه‌های نظامی، علی سرپرست آن پوسته بوده و ممد سیاه قوماندان عمومی آن پوسته و دوتای دیگر. ممد سیاه با دو نفر از بادیگاردهایش به سمت پوسته‌های اول می‌روند که متاسفانه میانه راه شهید می‌شوند. علی می‌ماند و چند سرباز تحت امرش. از علی می‌پرسیم چرا مثل بقیه پوسته‌های بعد از شما که به پرچم سفید بالا کردند، شما هم تسلیم نشدید؟ می‌گوید:«چهار پوسته بعد از ما که تحت امر قوماندان سید سردار بوده‌اند، همان ابتدا تسلیم می‌شوند اما سید سردار اصلا ما را خبر نکرد که تسلیم شده است. پسان‌تر نفرهایش با ما تماس گرفتند و گفتند که ما سنگر را رها کردیم، شما هم رها کنید.» اما آن‌ها زمانی با پوسته علی تماس گرفته‌اند که قبل از آن ممد سیاه او را قسم داده که سنگر را رها نکنند. علی ادامه داد:«من به آن‌ها گفتم که ما اجازه نداریم. قوماندان ما اجازه نداده که سنگر را رها کنیم.» و می‌جنگند. تا زمانی می‌جنگند که از هشت نفر سرباز آن پوسته، فقط علی و ابراهیم، آن‌هم با تعداد کمی مرمی کلاشینکوف و پیکا زنده می‌مانند و بعد نجات پیدا می‌کنند.
به علی، خواهرزاده ممد سیاه می‌گویم:«عنایت می‌گفت شما این‌روزها وضعیت خوبی ندارید. نه جای درست و حسابی، نه خرج خوراک و نه سرنوشت مشخصی.» عنایت یکی از دوستانم هست که دو روز پیش به دیدن سربازان، یا بهتر است بگویم قهرمانان جلریز آمده بود. علی می‌گوید:«من همه بچه‌ها را یک‌جا جمع کرده‌ام تا بتوانیم کاری کنیم. اما حالا نان‌مان را به چوب خط می‌خوریم. پول چای خود را نداریم. از جیب خود خرج می‌کنیم اما اکثرمان پول نداریم. بیشتر بچه‌ها چند ماه می‌شود که معاش‌شان را نگرفته‌اند.» راست می‌گفت. ابراهیم که تازه دو ماه می‌شود عضو پولیس محلی شده هنوز روی پول و معاش خود را ندیده است. بعضی‌شان حتی تا سه ماه می‌شود که معاش نگرفته‌اند. چقدر؟ ماهیانه شش‌هزار افغانی که با چهار هزار بدل اعاشه (خرج خوراک) می‌شود ده هزار افغانی. حدود یک‌صدوشصت دالر. می‌پرسم:«کسی تا به حال به شما کمک نکرده است؟» می‌گوید:«هیچ‌کس. حتی یک نفر هم نپرسیده روزگارتان چطور است. محقق، خلیلی، اشرف غنی، و خیلی‌های دیگر را از نزدیک دیدیم. خیلی از قوماندان‌های جهادی. خیلی‌ها خودشان ما را دعوت کردند. اما حتی نپرسیدند در چه وضعیتی هستید.»
مقداری پول از جیبم می‌کشم بیرون و به او می‌دهم. می‌گویم:«ببخشید که کم است. چیزی است که ما در توان داریم. می‌دانم دربرابر فداکاری‌های شما هیچ است.» نمی‌گیرد. می‌گوید:«همین که آمدی و احوال‌مان را گرفتی کافی است.» اصرار می‌کنم که بگیرد تا شاید خرج چند روز بچه‌ها شود. می‌گوید:«شرم می‌شوم. ما از مردم خود توقع نداریم. ما این‌جا هستیم تا حق خود را از دولت بگیریم.» بازهم اصرار می‌کنم و کمی توضیح می‌دهم که چرا می‌خواهیم کمکش کنیم. نامم را می‌پرسد. می‌گویم:«امید.» و ادامه می‌دهم:«این چیزی است که ما دو نفر در توان داریم. من و شهرزاد.» احساس می‌کنم خوشحال می‌شود. می‌گوید:«شما اولین کسانی هستید که احوال‌مان را گرفتید.» و درحالی که سرش را پایین انداخته ادامه می‌دهد:«حتی یک زن حاضر شده به ما کمک کند اما دولت و رهبران‌مان نه.» دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم و می‌گویم:«از خیر حضور شما نیروهای امنیتی است که حالا زن‌ها هم می‌توانند درس بخوانند و کار کنند. شما سنگر امنیتی را محکم گرفته‌اید که مردانی مثل من و زنانی مثل شهرزاد حالا آسوده خاطر زندگی می‌کنیم.» لبخند می‌زند و مرا در آغوش می‌کشد و می‌پذیرد که کمک‌مان را قبول کند.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.