کد خبر : 1873
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۴ سرطان ۱۳۹۴ - ۸:۳۰

ابرهای تیره "بخش ۱۳"

ابرهای تیره "بخش ۱۳"

داود رهجو معرفی با مولوی نیازی سرپرست ولایت بلخ حالا طالبان باید منزل دیگری را جستجو میکردند. آنها از نزد خانه مان گذشتند هرچند نگاه های آنها به در و دروازه منزل ما نیز افتاد ولی نخواستند این در را بزنند. سپس برگشتند و حویلی نزدیک سرک عمومی را تک تک کردند. در این حویلی

داود رهجو

معرفی با مولوی نیازی سرپرست ولایت بلخ

حالا طالبان باید منزل دیگری را جستجو میکردند. آنها از نزد خانه مان گذشتند هرچند نگاه های آنها به در و دروازه منزل ما نیز افتاد ولی نخواستند این در را بزنند. سپس برگشتند و حویلی نزدیک سرک عمومی را تک تک کردند. در این حویلی دو فامیل زندگی میکرد و آنها روزانه در نزدیکی چهاراهی منسوب به حاجی ایوب برای حیوانات علف میفروختند. دروازه حویلی را زدند و هردو مرد خانه را بیرون از منزل کشیدند . سپس صدای شلیک گلوله شنیده شد و نتوانستم که از داخل دوکان صحنه را تماشا کنم.
کوچه آرام شد صدای فیرهای جنگ افزار های سبک شنیده میشد و شدت جنگ نیز خاتمه یافته بود.
دو روز گذشت هوا گرم بود و بوی تعفن و بوی خون انسان لحظه به لحظه فضا را آلوده می ساخت. حالا سگ های ولگرد نیز با خوردن گوشت انسان وحشی شده بودند و در کوچه ها و پس کوچه ها بالای همدیگر حمله میکردند .
رادیوی محلی بلخ را شنیدم و لحظه به لحظه پیام نشر میکرد و در پیام از تمامی کارکنان این رادیو که حالا به رادیو شریعت تغییر نام داده بود تقاضا میگردید که به بالای وظایف شان حاضر گردند.
این پیام کمی برایم جرآت داد تا از خانه بیرون شوم تصمیم گرفتم تا به کار خود برگردم . پدر و مادرم مانع رفتنم در کار میشد اما ترجیح دادم که باید بروم و سرانجام رفتم.
پس از سقوط مزار بدست طالبان این نخستین باریست که قدم به بیرون ازمنزل میگذارم . از دروازه که بیرون شدم نخستین نگاهم به جسد همان پسری افتاد که باموتر از بالای سرش گذشتند و جان باخته بود. مرد روانی همچنان باخون در مقابل دروازه منزلش خوابیده بود و در چند قدمی جسد های دومردی علف فروشی را دیدم که با غریبی دست گریبان گیر بودند و حالا هردویشان خوابیدند . جاده عمومی سکوت مرگ داشت سگان آدم خوار به هر گوشه دیده میشد. موتر های تویتا داتسن طالبان درگوشه های شهر تردد میکردند و این من بودم که بدون دستار و ریش تراشیده در جاده مرگ قدم گذاشتم . شهر خالی بود و در هر صد متری دها جسد را میدیدم که بیشترشان غیر نظامیان بودند و در هنگام فرار از جریان جنگ جان باخته بودند . شماری از این جسد ها پندیده بود و شماری هم توسط سگان دریده شده بود.
سرانجام با عبور از دها جسد به دفتر کاری خود یعنی تلویزیون بلخ که حالا به رادیو شریعت تغییر نام یافته، رسیدم . تلویزیون های را که زمانی از آن استفاده میکردیم در شاخه های درختان کنار جاده بدار زده شده بودند و با شلیک گلوله شکسته بودند . ده ها حلقه کست ویدیویی و نوارهای صوتی ارشیف به درختان گره زده شده بود . وحشت همه جا را فرا گرفته و من با هزاران ترس قدم به اداره تلویزیون گذاشتم .
تمامی دفاتر تلویزیون بلخ خالی بود بجز از دفتر رییس شبکه.
در دوران جنگ اسماعیل تیمور مسوولیت این شبکه را به عهده داشت. و حالا پس از سقوط مزارشریف تنها صدای را که از رادیو میشنویدم صدای آقای تیمور بود که از تمامی کارکنان تقاضا میکرد تا به بالای وظایف یشان برگردند.
دفتر رییس شبکه را باز کردم ناگهان توجه ام را افرادی با لباس های سیاه و سفید و لنگی های بزرگ به خود جلب کرد . سلام دادم و با همه دست دادم در کنار این افراد همکارانم و اسمعیل تیمور نیز دیده میشد که افسرده و حالت گرفته ی داشت . او مرا به شخصیکه در کرسی ریاست تلویزیون نشسته بود معرفی کرد.
شخصی با قد کوتا ریش بلند و فارسی با لهجه هراتی صحبت می کرد. این شخص مولوی عبدالمنان نیازی بود . شخصیکه سرپرستی ولایت بلخ را به عهده داشت.

ادامه دارد

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.