کد خبر : 2011
تاریخ انتشار : سه شنبه ۶ اسد ۱۳۹۴ - ۹:۳۴

ابرهای تیره "بخش ۱۹"

ابرهای تیره "بخش ۱۹"

داود رهجو نخستین اعدام مولوی عبدالرحمان شخص کهن سال از یک چشم نابینا وحدود ۷۰ سال عمر داشت و به مشکل فارسی صحبت میکرد.او در تمامی مراسم های ختم و خیرات بیشترین حرف را میزد و مردم کمترین برداشت را از گفته های وی میکردند . اما در کنار او شخصی فعال دیگری و با

داود رهجو

نخستین اعدام
مولوی عبدالرحمان شخص کهن سال از یک چشم نابینا وحدود ۷۰ سال عمر داشت و به مشکل فارسی صحبت میکرد.او در تمامی مراسم های ختم و خیرات بیشترین حرف را میزد و مردم کمترین برداشت را از گفته های وی میکردند . اما در کنار او شخصی فعال دیگری و با جهره خیلی وحشتناک او را یاری میرساند . این شخص شهزاده کامران نام داشت و به صفت معاون امربه معروف کار میکرد.
دریکی از روزها شهزاده کامران معاون امربه معروف به رادیو آمد و تقاضا کرد تا گزارشگری را برای ثبت برنامه ی امربه معروف بفرستد . مسوولیت برای من سپرده شد و مه همراه وی راهی دفتر آنها شدیم . چند دقیقه ی در دفتر کار امر به معروف منتظر ماندم بعدن معاون امربه معروف برایم گفت که باید به موتر بروم و منتظر باشم.
موتر نوع لنکروز آنها منتظر مان بود رفتم و نشستیم زمانیکه داخل موتر شدم چشمم به مردی خورد که برایم خیلی ها آشنا بود بلی او خلیفه اعظم بوت دوز بود . خلیفه اعظم در سرک شرشره شهر مزار شریف دوکان بوت دوزی داشت . و درآن زمان ما گاهگاهی به دوکان وی میرفتیم و برایش بوت فرمایش میدادیم و او با پیشانی باز بوت های مورد علاقه ما را برایمان آماده میساخت و از آن استفاده میکردیم .
از خلیفه اعظم پرسیدم چرا دستگیر شدی ؟ وی گفت : “خبر ندارم که به چی جرمی مرا را بازداشت کرده اند”
وحالا با دست و پای بسته در عقب موتر نشسته و منتظراست تا سرنوشت باوی چی میکند.
لحظه ی نگذشته بود که رییس و معاون امربه معروف داخل موتر شدند و موتر به سوی استدیوم ورزشی سینا روان شد . استدیوم ورزشی سینا در جاده شادیان شهر مزار شریف موقعیت دارد . حالا این جاده و این استدیوم نمایشی تازه را انتظار دارد.
جاده بیروبار است و تمامی باشنده گان این شهر به سوی استدیوم در حرکت اند. گویی که در این جا بازی بزرگ فوتبال راه می افتد. سرانجام به استدیوم رسیدیم. این ورزشگاه پر از انسان بود. تا آنروز هرگز ورزشگاه سینا چنین بیروباری را تجربه نکرده بود. در بین این ورزشگاه موتر نوع کرن استاده بود و طناب دار در آن آویخته شده بود. موتر ما درکنار موتری ایستاد که طناب دار در آن آویزان بود.
خلیفه اعظم بوت دوز تا آن هنگام نمیدانست که سرنوشت اش منتظر چی اتفاقی است. او را از موتر لنکروز پایین کردند و ناگهان چشم خلیفه اعظم به مخلوقی خورد که به تماشای مرگ وی گردهم جمع شدند. رنگ از صورتش پرید و فریاد را سرداد: “اومردم به لحاظ خدا مه بیگناه استم، مولوی صاحب بخدا بیگناه استم، او ملا صاحب مه گناه ندارم، ملاصاحب طفلک های کوچک دارم که منتظر من استند.”
و سرانجام رفتیم به ستیژ که برای سخنرانی آماده شده بود و اعظم بوت دوز در کنار دار ایستاد.
نخست مولوی عبدالرحمان در مورد احکام شرعی صحبت کرد و سپس شهزاده کامران معاون وی حکم ملاعمر امیر طالبان را خواند. در حکم ملا عمر، خلیفه اعظم به اختطاف پسر بازرگانی در شهر مزار شریف متهم شده بود که از خانواده پسر ربوده شده در بدل رهایی پسرشان پول تقاضا کرده بود.
اما خلیفه اعظم بوت دوز این اتهامات را نمیپذیرفت و فریاد میزد عاملین اختطاف افراد دیگریست تنها وی نقش میانجی را میان ربایندگان و فامیل پسر ربوده شده بازی میکرد.
محکمه صحرایی بود و حتی اعظم بوت دوز تا لحظه اعدام خبر از مرگ اش را هم نداشت. حکم اعدام اجرا شد و معاون امر به معروف امر کرد که جسد اعظم بوت دوز تا سه روز در چوک دروازه بلخ محلی که زمانی برای اعدام مجرمین از سوی تنظیم های جهادی در آنجا رقابت جریان داشت گذاشته شود.

ادامه دارد…

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.