کد خبر : 2238
تاریخ انتشار : سه شنبه ۳ سنبله ۱۳۹۴ - ۱:۵۰

ابرهای تیره "نسخه کامل"

ابرهای تیره "نسخه کامل"

با سپاس فراوان از عزیزانی که علاقمندی خود را نسبت به نشر این برگه های خاطرات نشان دادند و دوستانی که با خواندن این یاد داشت ها ناراحت میشوند، لطفن جدی نگیرند و از خواندنش بگذرند . این برگه خاطرات (ابرهای تیره) نام دارد و آنچه را که در این برگه ها خواهید خواند، خاطراتی

با سپاس فراوان از عزیزانی که علاقمندی خود را نسبت به نشر این برگه های خاطرات نشان دادند و دوستانی که با خواندن این یاد داشت ها ناراحت میشوند، لطفن جدی نگیرند و از خواندنش بگذرند .
این برگه خاطرات (ابرهای تیره) نام دارد و آنچه را که در این برگه ها خواهید خواند، خاطراتی ازجریان جنگ ها، مقاومت مردم شمال ومزار شریف در برابر طالبان و مدافعان این شهر است . در آن هنگام تازه از دانشکدۀ ژورنالیزم دانشگاه بلخ فارغ شده بودم و نخستین گام های کاری حرفه یی خود را در رادیو تلویزیون بلخ به جلو برداشتم . بیشتر نوشته هایی را که میخوانید، چشم دیدهایم در جریان کار گزارشگری و همچنان تحلیل وضعیت همان وقت است .
دراین نگاشته، تلاش کرده ام تا حقایق را، آنچنانی که بود به تصویر بکشم . امید دارم برای خواننده گانی که این نوشته ها در دسترس شان قرار میگیرد، کمکی شده باشد برای بازخوانی گذشته. “داود رهجو؛ ژورنالیست”

ابرهای تیره

نکته: برای دانلود نسخه PDF این نوشته اینجا را کلیک کنید.

طالبان نخستین بار در اوایل ماه جوزای سال ۱۳۷۶ با همدستی جنرال عبدالملک و برادرش گلی پهلوان فرمانده لشکر۵۱۱ ، نیروهای جنرال دوستم را شکست داده وولایات شمال افغانستان را تصرف کردند.
جنرال عبدالملک و گل محمد پهلوان برادران کوچک رسول پهلوان اند. این دو برادر، پس از کشته شدن رسول پهلوان در سال ۱۳۷۶ با طالبان یکجا شدند وبرعلیه جنرال دوستم شوریدند و او را از شمال بیرون راندند.
رهبری لشکر ۵۱۱ را گل محمد مشهوربه (گلی پهلوان ) به عهده داشت ووی پس از شکست نیروهای جنرال دوستم در شمال فرماندهان هوادار جنرال دوستم را در کنار خود دعوت کرد و خواستند که یک ارتش نظامی قوی را دوباره احیا کنند. محاسبه این بود که شماری از نیروهای نظامی شمال که قبلن با جنرال دوستم بودند حالا ناگزیر اند از این دو برادر حمایت کنند .
مزار شریف از سوی طالبان و نیروهای لشکر۵۱۱ تصرف شد . مخالفان مسلح طالبان حالا همه در خانه های شان سنگر گرفته اند . بیشتر جنگ افزار ها در منازل مسکونی انتقال یافته و نیروهای مردمی نیز در خانه ها پنهان گشته اند. صدای توپ و تفنگ خاموش شده؛ ولی هرخانه مسکونی در این شهر در حال آمادگی یک نبرد رو در رو را قرار دارند.
طالبان تنها در سرک های داخل شهر می توانند گشت و گزار کنند .

حالا این دو برادر رسول پهلوان نظر به توافقی که با طالبان کرده بودند ناگزیر اند از اوامر ملا عمر اطاعت کنند.
مسجد جامع روضه شریف نخستین مرکز تبلیغات و ذهنیت دادن برای شهروندان این شهر محسوب میشود و طالبان با همدستی جنرال ملک فردای آن روز در این مسجد سخنرانی کردند .
باوجودی که بارها گفته میشد پاکستان و آی اس آی در سقوط شمال نقش دارند؛ این بار کسانی که در مسجد حضور داشتند، دقیقن میدیدند که در کنار جنرال ملک و شماری از رهبران طالبان، نصیرالله بابر وزیر داخله حکومت بی نظیربوتو، نشسته بود .
مجلس سخنرانی آغاز شد. طالبان و جنرال ملک اهداف حرکت شان را بیان کردند .
گفته میشود طالبان قبل از سقوط شمال با جنرال ملک تفاهم نامه هایی را به امضا رسانیده بودند و در این تفاهمنامه ها، به جنرال ملک اختیار داده شده بود تا در شمال افغانستان از قدرت بیشتر و صلاحیت های گسترده تر برخوردار باشد .
اما حالا قضیه رنگ دیگری دارد ، طالبان به امضای تفاهم نامه پابند نیستند و میخواهند تا محدودۀ نظامی جنرال ملک را کمتر و حدود صلاحیت هایش را نیز تعیین کنند. به همین منظور آن ها قطعه خاصی را وظیفه دادند تا خانۀ جنرال ملک را زیر نظر داشته باشند .
طالبان دست به تلاشی منازل مسکونی زدند و برای جنرال ملک گوشزد کردند که باید به کابل سفر کند و به صفت معین وزارت خارجه، وظیفۀ تازه اش را شروع کند. این دستور به مزاق جنرال ملک و برادرانش خوش نیامد ولی چاره یی جز پشیمانی نداشتند .
روز سوم حضور طالبان در شهر مزار شریف است. شهر و کوچه ها همه آرام اند؛ مردم از خانه ها بیرون نشدند و سکوت، جاده ها و کوچه های شهر را فرا گرفته بود . کسی نمیدانست چی چیزی در حال رخ دادن است . تنها وسایط نظامی طالبان دیده می شوند که به سرعت سرک ها و جاده ها را می پیمایند و دست های نظامیان آنها به جنگ افزارهای شان است تا در نخستین حالات غیر عادی عکس العمل نشان بدهند .
با دیدن این وضعیت احساس کردم که این شهر حالا انفجار میکند. بعد از چاشت همان روز که نخستین صدای شلیک گلوله از سید آباد شهر مزار شریف شنیده شد و سپس این انداخت ها شدت گرفت و چهاراهی حاجی ایوب ، مندوی ، دشت شور، تنگی شادیان، دروازه شادیان و گوشه های مختلف این شهر همه در برابر طالبان قیام کردند و سلاح دردست گرفتند و هر طالبی را که در هر قسمت شهر دیدند کشتند. قیام درمزار شریف را بیشتر افرادی از حزب وحدت اسلامی به رهبری محمد محقق سازماندهی میکردند اما در کنارآن افرادی از جمعیت اسلامی ، حرکت اسلامی و شماری از تنظیم های مسلح دیگر نیز سهم گرفتند .
جنرال ملک با استفاده از همین فرصت به تمامی افراد خود دستور داد تا طالبان را که در شمال حضور دارند ازبین ببرند و یا هم اسیر کنند . پس از درگیری با طالبان در مزار شریف ، ولایات جوزجان ، فاریاب، سمنگان ، بغلان نیز یکی پی دیگر در برابر طالبان دست به قیام زدند و لشکر پیشتاز این گروه را از بین بردند.
مردم در شهر مزار شریف این بار نجات یافتند واما نمیدانند دقیقن سرنوشت نظامی این شهر بزرگ دردست کی خواهد افتاد . زیرا مزار شریف در گذشته مرکز فرماندهی جنرال عبدالرشید دوستم رهبر جنبش اسلامی بود و حالا در این شهر استراتیژیک نیروهای نظامی حزب وحدت به رهبری استاد محقق کسی که در راه اندازی این قیام نقش داشته، حضور نظامی دارند وکنترول رهبری این شهر را نیز به عهده دارند. تنظیم های جمعیت اسلامی ، حزب اسلامی ، حرکت اسلامی و جنبش اسلامی به رهبری جنرال ملک نیز در هرگوشه این شهر قرارگاه های نظامی دارند .
ولی طالبانی که در شمال باقی مانده بودند حالا در ولسوالی های بلخ ، چهاربولک ، چمتال و دولت آباد که عمدتن پشتون نشین استند پناه بردند و هرلحظه امکان سقوط دوباره این ولسوالی ها نیز میرفت .
پس از مدتی این ولسوالی ها به دست طالبان سقوط کرد و قوماندان های محلی با طالبان همدست شده و در برابر اتحاد شمال ایستادند. ویکبار دیگر نیز مزار شریف توسط طالبان محاصره گردید .
حملات طالبان در بالامرغاب ولایت بادغیس و در شماری از ولسوالی های فاریاب نیز در برابر نیروهای شمال شدت گرفته بود و رهبران تنظیم ها در قسمت اعزام نیروها در فاریاب همچنان اختلاف نظر داشتند . سربازان شمال نیز روحیۀ رزمی بالایی در برابر نبرد با طالبان نداشتند. در هرنوبت، با اندک ترین تحرک نظامی ازسوی طالبان، قرارگاه های نظامی خود را ترک کرده و فرار میکردند.
در شهر مزار شریف چی می گذشت ؟
پس از سقوط کابل به دست طالبان و انتخاب مزار شریف به عنوان پایتخت موقت ، تشکیلات نیمه دولتی و حزبی در این شهر شکل گرفت. برهان الدین ربانی منحیث رییس دولت اسلامی افغانستان در این شهر حکم میراند و استاد محمد محقق یکی از فرماندهان حزب وحدت ملی جناح مزاری نقش وزیر داخله را در شهر مزار شریف بازی میکرد .
جنرال عبدالملک نقش وزیر خارجه را داشت و فرماندهی وزارت دفاع را احمد شاه مسعود در پنجشیر پیش میبرد .
استاد برهان الدین ربانی نیز تصمیم گرفت مزار شریف را مرکز یا پایتخت دولت اسلامی افغانستان اعلام کند و در این شهر کابینه یی را تشکیل داد و خواست که از حکومت افغانستان در سازمان ملل تمثیلی ارائه کند.
وی داکترعبدالرحیم غفورزی را به صفت نخست وزیر حکومت اش برگزید. داکتر غفورزی که مردی آبدیده در سیاست بود، طی ده روز گفتگوهای موثری را برای دستیابی به یک هدف واحد میان سران جبهه متحد شمال آغاز کرد.
ایشان، سفری برای دیدار و مذاکره با کریم خلیلی، رهبر حزب وحدت اسلامی افغانستان به بامیان انجام داد، اما پیش از انجام این ملاقات، هواپیمای حامل وی در فرودگاه بامیان دچار سانحه شد و در همان سانحه آقای غفور زی همراه با شماری از اعضای کابینه تشکیل شده در همان زمان جان باختند.
تمامی اعضای کابینه دولت استاد ربانی در نقاط مختلف شمال وظیفه اجرا میکردند . جلسات شورای وزیرانی وجود نداشت و ساختارهای سیاسی و نظامی بیشتر از سوی احمدشاه مسعود برنامه ریزی میگردید .
آن ها جبهه ی مقاومت را به نام «جبهه متحد برای نجات افغانستان» شکل دادند ولی این جبهه آن چنانی که نامش بیانگر اتحاد بود ساختارش این گونه نبود . هر فرمانده اختیار کامل سازماندهی جنگ را داشت و مسیرهای جنگ میان فرماندهان احزاب جهادی و جنبش ملی تقسیم شده بود .
اینک باز امید و دلبستگی مردم به نا امیدی مبدل گشت و حالا باید راه و چاره یی برای حفاظت شمال می سنجیدند .
بازگشت جنرال دوستم از تبعید
سران تنظیم ها در آن زمان تصمیم گرفتند تا جنرال دوستم رهبر پیشین جنبش را که در تبعید به سر میبرد، دوباره برای مقابله با طالبان دعوت کنند.
از جنرال دوستم دعوت به عمل آمد. او نخست به بامیان رفت و سپس راهی مزار شریف شد و با شماری از رهبران در قلعه جنگی شهر مزار شریف دیدار کرد و بعدن با شماری از نیروهای نظامی در شاهراه مزار جوزجان در قلعه یی بنام شاه جهان قلعه مربوط ولسوالی چهاربولک ولایت بلخ توسط طیاره دیسانت شد .
جنرال ملک که از برگشت جنرال دوستم ناخوشنود بود، سعی داشت به گونه یی دشمن دیرینه اش را در این مبارزه شکست دهد .
جنرال دوستم نیز متوجه همین باریکی شده بود. حالا او باید با دو دشمن مقابله میکرد؛ یکی طالب که در ولسوالی های چمتال ، چهاربولک و بلخ حضور گسترده نظامی داشتند و دیگری جنرال ملک که در عقب جبهه یعنی در ولسوالی فیض آباد ، آقچه وشبرغان جبهه گرفته بود .
نخست جنرال دوستم در اعلامیه یی که در آن زمان از طریق رادیو و تلویزیون محلی بلخ به نشر رسید، جنرال ملک را به حیث رهبر جنبش ملی پذیرفت و خود را بنیانگزار جنبش خواند . وی در این اعلامیه از طالبان محلی و طالبانی که در ولسوالی های بلخ و چمتال وچهاربولک حضور داشتند؛ خواست تا بدون جنگ تسلیم شوند .
وی در نخستین حرکت ولسوالی چهار بولک را بدون جنگ تسخیر کرد وپس از سقوط این ولسوالی شماری از نیروها نیز با جنرال دوستم پیوستند و جنگ افزار های سبک و سنگین از این ولسوالی بدست آمد.
جنرال، به آرایش سپاه خود دست زد و تلاش کرد تا چهرۀ ظاهری نیروهای خود را به وحشتناک ترین مبارزین عصر تبدیل کند . نیروها را لباس های محلی پوشاند ، کمرهایشان را بست ، موهایشان را ژولیده نگاه کرد و با دعوت از موسفیدان ولسوالی بلخ نشان داد که مبارزین اش به هیچ چیزی رحم نخواهند کرد؛ در صورتی که طالبان تسلیم نشوند .
محاسن سفیدان نیز با دیدن چهره های وحشتناک و وحشتزدۀ نیروهای جنرال دوستم عاجل به ولسوالی بلخ میروند و طالبان را از این وضعیت آگاه میسازند. رادیوی محلی بلخ نیز تبلیغات وسیعی را به نفع جنرال دوستم آغاز کرد. در تبلیغات رادیوی بلخ گفته میشد که جنرال دوستم با بیست هزار نیروی تازه نفس قرار است محاصره مزار شریف را بشکند و این مساله سبب شد تا طالبان بدون درگیری ولسوالی های چمتال و دولت آباد را ترک کنند .
محاصره مزار درهم شکست و شماری از طالبان که قصد فرار را به سوی کندز داشتند نیز در نزدیکی ولسوالی خلم با درگیری نیروهای احمد خان یکتن از فرماندهان جنرال دوستم کشته شدند.
جنرال دوستم محاصره را شکستاند و حالا او باید به فکر به دست آوردن قدرت ازدست رفته اش باشد .
مزار شریف هم اکنون در دست استاد محقق، یار دیرینه اش وفرمانده حزب وحدت اسلامی است؛ ولی او هرگز آماده نیست این شهر را به او بسپارد و آنجا در شبرغان نیز جنرال ملک حکمرانی دارد. جنرال دوستم از نفوذ مردمی اش استفاده میکند و باشندگان شبرغان به ضد جنرال ملک شورش میکنند و وی را مجبور میسازند که شهر را ترک کند .
شکست جنرال ملک و فرار وی از کشور
سرانجام جنرال ملک شبرغان را ترک میکند و به سوی فاریاب محلی که برادرش رسول پهلوان زمانی پادشاه بی تاج و تخت این ولایت بود فرار میکند. پس از مدت کوتاهی هواداران جنرال دوستم نیز در آنجا بر علیه جنرال ملک قیام میکنند و جنرال ملک پس از انهدام تمام جنگ افزار های سنگین مانند اسکات، لونا و ذخایرمهمات جنگ، به کشور ترکمنستان فرار میکند و نیروهای جنرال دوستم کنترول این شهر را نیز دردست میگیرند . جبهه جنگ باز هم در همان مناطق اولی خود برمی گردد و بالا مرغاب ولایت بادغیس خط مقدم جبهه با طالبان تعیین گردید .
جنرال دوستم حالا دلچسپی بیشتر به شهر مزار شریف دارد و دوست دارد تا دامنه اختیارات اش مانند سابق تمامی ولایات شمالی کشور را دربر بگیرد. اما این شهر حالا شهری نیست که او قبلن در آن حکومت میکرد. در این شهر احزاب جهادی، مانند حزب جمعیت ، وحدت مزاری و اکبری ، حرکت و شماری اندکی از نیروهای دیگر تنظیم ها حضور دارند و هیچ یک از این احزاب دوست ندارند دوباره شهر مزار شریف درکنترول جنرال دوستم باشد و اداره این مرکز بزرگ شمال را در دست گیرد .
روابط جنرال دوستم با استاد محقق که حالا حاکم شهر مزار شریف است، به منظور اداره این شهر تیره میشود و جنرال، شهر مزار شریف را به محاصره میکشد .
بار دیگر شهر مورد تهدید جدی نظامی قرار گرفته است . مردم احساس میکنند این تهدید خطرناکتر از طالبان خواهد بود؛ چون در این جنگ هیچ چیز در امن نخواهد بود. شهروندان نه توانایی محافظت از خانه و دارای هایی های خود را خواهند داشت و نه توانایی محافظت از ناموس را . چون میدانند طرف های درگیر هردو به این دو چیز علاقمند اند و تلاش میکنند با بدست آورند اندک ترین فرصت این هردو را به زور تفنگ از مردم بربایند .
چنانچه در درگیری های گذشته زمانی که نیروهای نظامی جنبش با نیروهای جمعیت در شهر مزار شریف درگیر شده بودند، مردم مزار شریف تجربه کردند که نظامیان طرفدار جنبش چه گونه مال ها و دارایی های آنها را به یغما برد و این نیروها چه گونه به ناموس آنها تجاوز کرد ووحشت آفریدند. همین ترس سبب شده که مردم بازهم شهر و دیار خود را نا امن احساس کنند .
تظاهرات مردمی و به گلوله بستن مظاهره چیان از سوی نظامیان جمعیت اسلامی
سرانجام مردم خواستند یک حرکت مدنی راه بی اندازند . دریکی از همین روزها شمار زیادی از مردم به صورت خودجوش در صحن روضه شریف جمع شدند و پس از سخنرانی های خودجوش خواستند به همه یی نظامیان درگیر در ولایت بلخ بفهمانند که مردم از این همه اختلاف نظرها و درگیری های تنظیمی خسته شده اند. آنها تصمیم گرفتند در تمام قرارگاه های نظامی در داخل شهر بروند و قرارگاه های نظامی را که تنظیم ها به منظور دفاع از قلمرو تحت کنترول خود در داخل شهر ایجاد کرده بودند بردارند و شهر مزار شریف را غیر نظامی اعلام کنند .
درآن زمان مسوولیت گارنیزیون شهر مزار شریف را علم خان آزادی یکتن از فرماماندهان جهادی جمعیت به عهده داشت. وی همچنان شانه به شانۀ مردم حرکت میکرد و از این حرکت خود جوش مردمی حمایت خود را اعلام کرد .
دوکانها بسته بودند و شهر کاملن درسکوت فرو رفته بود. فکر میکردی حادثه یی در راه است .
جمعیت خودجوش مردم ، به سوی قرارگاه های نظامی رفتند و نظامیان هر تنظیم را از قرارگاه های شان بیرون کردند و برای شان فهماندند که باید در خطوط اول جبهه بجنگند نه در میان خانه های مردم .
مردم به سوی مزارهوتل مکانی که استاد محقق در آن وزارت داخله را رهبری میکرد در حرکت شدند . در آنجا نیز نظامیان یا فرار کردند ویاهم بدون جنگ افزار درمقابل دروازه های این وزارت به منظور حفاظت از وزارت نشسته بودند .
در چند قدمی آن قرارگاه جمعیت اسلامی موقعیت داشت ، آنجا نیز نظامیان جنگ افزار های زیادی را جابجا کرده بودند و مردم حرکت خود را همین گونه به سوی این قرارگاه نیز ادامه دادند . تظاهر کننده گان در چند متری این قرارگاه رسیدند که به واکنش تند نظامیان این قرارگاه مواجه شدند . نظامیان به سوی تظاهر کنندگان آتش گشودند و هفت تن را کشتند وبیش از ده تن دیگر در این رویداد زخم برداشتند. تظاهر کنندگان پراگنده شدند و بعد از مدتی در روضه شریف بازهم جمع شدند و با انتقال اجساد جان باخته گان این رویداد به روی شانه هایشان، از علم خان آزادی خواستند تا قاتلان را به آنها بسپارد .
خشم همه جا را فرا گرفته بود. آنانی که تا چند لحظه قبل خواهان آرامش بودند، حالا به فکر انتقام اند .
علم خان آزادی به چالش بزرگی مواجه شده است. او تا چند لحظه قبل دوشادوش مردم در حرکت بود و میگفت از حرکت مردمی حمایت میکند و نسبت به مردم تعهد دارد و چالش بزرگی که حالا وی را نگران کرده است، تسلیم نمودن افرادیست که تظاهرکنندگان را آماج گلوله های گرم خود قرار دادند. این افراد مربوط به حزب جمعیت اسلامی بودند و این حزب یکی از حامیان جناب علم خان آزادی بود .
مردم بازهم دست به راه پیمایی زدند و شعار مرگ بر تنظیم ها را سر میدادند و از علم خان آزادی میخواستند تا قاتلان این رویداد را برای شان تسلیم نمایند .
هرچند آقای آزادی چندین بار تلاش کرد تا جمعیت مردم را به گونه ی پراکنده نماید ولی مردم همچنان در صف های بزرگ ایستادند و خواهان بازداشت عاملان قتل تظاهر کنندگان بودند .
روز به پایان رسید از بازداشت قاتلان خبری نبود . علم خان آزادی هربار در صحن روضه شریف می آمد و برای مردم میگفت که تلاش دارد تا عاملان را بازداشت نماید. وی دلیلی واضحی برای دستگیری شلیک کننده گان نداشت و تنها وعده میداد که آن ها را به زودی بازداشت خواهد کرد.
شب شد و همه رفتند به خانه های خود . فردای آن روز جمعیت کوچکی از مردم کنار هم جمع شدند و اجتماعی را در روضه شریف شکل دادند . این اجتماع تنها توانست تنفر خود را از انسان های جنگ طلب ابراز کند .
همه دلسرد شدند و به خانه های خود برگشتند و پرونده این رویداد بدون دادخواهی و شناسایی افراد قاتل بسته شد.
رسانه های خارجی و داخلی این تظارهرات را پوشش خبری دادند؛ اما نتوانستند جزییات بیشتری در مورد افراد شلیک کننده به نشر برسانند.
محاصره مزار شریف از سوی جنگجویان جنبش تنگ تر میشود و سرانجام درگیری میان نیروهای حزب وحدت به رهبری استاد محقق و تفنگداران جنبش به رهبری جنرال دوستم درولسوالی دهدادی آغاز میشود. در این درگیری کوتاه مدت در ولسوالی دهدادی جنگجویان جنرال دوستم به نیروهای حزب وحدت غلبه کرده و نقاطی را در ولسوالی دهدادی و کود برق مزار شریف از نزد نیروهای وحدت بازپس گرفت .
در این حال شماری از بزرگان و نمایندگان احزاب جهادی برای میانجیگری تلاش ها را آغاز کردند و طرفین درگیر را به میز مذاکره فرا خواندند .
بعد از چندی در هوتل مزار که پایگاه اصلی فرماندهی استاد محقق است دعوت بزرگی شکل میگیرد و جنرال دوستم و رقبای نظامی اش نیز در این دعوت حضور می یابند و باهم در همین نشست به توافق میرسند که باید شهر مزار شریف را همه به صورت مشترک در کنترول خود داشته باشند .
گلبدین حکمتیار در بلخ
در زمانی که بازی های سیاسی و نظامی در شمال مسیر مشخص نداشت و هر حزب و تنظیم میخواست به شکلی از این وضعیت منفعت به دست بیاورد گلبدین حکمتیار نیز از قطار پس نماند و حضورش را در بلخ پررنگ ساخت .
وی پس از سقوط کابل به دست طالبان چند روزی پنهان بود ولی ناگهان هوادارانش وی را به ولایت بلخ دعوت کردند وی بدون معطلی به این دعوت پاسخ مثبت گفت و خود را به ولایت رساند .
وی ولسوالی بلخ را پایگاه اصلی فرماندهی خود انتخاب کرد و رادیویی را که قبلن در چهارآسیاب کابل برای تبلیغات استفاده میکرد؛ نیز باخود آورده و آن را نصب و منتاژ کرد .
آمدن حکمتیار در بلخ تشویش بیشتری در دل های جا داد. شماری از مردم ترس داشتند که حکمتیار حالا مزار شریف را نیز به ویرانه یی مبدل خواهد کرد و جنگ های میان تنظیمی باز دوباره اوج خواهد گرفت .
این نکته را حکمتیار نیز متوجه بود و به خاطر تغییر افکار مردم ، یک روز به دانشگاه بلخ رفت، سخنرانی کرد و به پرسش های تند دانش آموزان به آرامی و خونسردی پاسخ داد . او همچنان در باره جنگ های کابل که از سوی دانش آموزان پرسیده شد، به آرامی پاسخ داد و برای همه فهماند که قصد درگیری با هیچ گروهی را ندارد و کوشش میکند در امن ساختن کشور نقش مثبتی را ایفا کند .
حکمتیار در زمان کوتاهی که در ولسوالی بلخ اقامت گاه خود را برگزیده بود، با سران رهبران جهادی و فرماندهان که برعلیه طالبان می جنگیدند، دیدار های داشت. وی تلاش کرد تا مخالفت های دوران جنگ های کابل با دولت استاد ربانی را کنار بزند و با حکومت وی یکجا کار کند .
جمعه خان همدرد یکتن از فرماندهان حزب اسلامی در شمال از حکمتیار حمایت نظامی میکرد و به تلاش وی حکمتیار جرآت کرد تا در شمال قدم بگذارد .
حکمتیار همه روزه با اقشار مختلف هوادارش دیدار میکرد و تلاش داشت برای مردم نشان بدهد که وی جنگ جو نیست و میتواند برای مقابله با طالبان نیز نقش ایفا کند .
اما حضور حکمتیار در شمال به خصوص در ولسوالی بلخ زیاد نبود. زیرا سنگرها در فاریاب شکننده بودند و هر لحظه امکان داشت که ولسوالی بلخ توسط هوا داران طالبان سقوط کند . به همین دلیل حکمتیار به زودی این ولسوالی را ترک گفت و از دید ها پنهان شد .
محاصره مزار شریف توسط طالبان و جابجایی نیروهای جدید از بامیان
درگیری ها در فاریاب شدت میگیرد و نیروهای ائتلاف ضد طالبان نتوانستند مانع پیشروی طالبان شوند. ولسوالی های فاریاب یکی پی دیگری در حملات طالبان سقوط میکند و جنرال دوستم نیز نتوانست بیشتر از این در برابر حملات طالبان در فاریاب مقاومت کند .
جنرال دوستم در اطراف ولایت جوزجان کمربند امنیتی ساخت و این کمربند نیز نتوانست مقاومت بیشتری در برابر حملات طالبان داشته باشد .
سپس او شهر شبرغان را ترک کرد و به خارج از کشور پناه برد .
شبرغان سقوط کرد و شهر مزار شریف به محاصره طالبان درآمد .
ماه جوزای ۱۳۷۷ است و شهر مزار شریف همچنان در حالت محاصره قرار دارد . طالبان با حمایت قوماندانان محلی به نام های غلام حضرت گرگری (سابق یکی از قوماندانان فرقه ۵۱۱ مربوط فرمانده مقتدر شمال بنام رسول پهلوان مربوط جنبش ملی ) شموک قوماندان و شماری از فرماندهان دیگر توانسته بودند که خود را به دروازه های دخولی شهر مزار شریف برسانند .
مردم در مزار شریف باوجود آن که خوب میدانستند که نیروهای مخالف طالبان بیشتر توان مقاومت را ندارند؛ اما بازهم چشم امید بسته بودند . امید به معجزه ، امید به نیروهای کمکی که ممکن فرماندهان جهادی بتوانند تعدادی را بسیج کنند و از شهر مزار شریف دفاع نمایند .
و حالا مزار شریف :
جنگ به شدت جریان دارد بیشتر کمربندهای دخولی شهر مزار شریف از سوی نظامیان حزب وحدت جناح مزاری به رهبری استاد محمد محقیق کنترول میشد . ولسوالی دهدادی و کودبرق مزارشریف و قلعه جنگی توسط یکی از فرماندهان جنبش ملی به نام شیرعرب اداره میشد . و طالبان از ولسوالی بلخ هم به سوی کود برق هجوم برده بودند و هم بسوی قلعه تخته پل در هشت کیلومتری مزارشریف .
روزانه ده ها فیر مرمی سلاح های سبک و سنگین به سوی شهر پرتاب میشد و دها تن در اثر اصابت این مرمی ها جان هایشان را ازدست میدادند .

هوا پیما های طالبان که در همان زمان گفته میشد هواپیما های پاکستانی است؛ شهر مزار شریف را بمباردمان میکردند . بمب ها هدف مشخص نداشتند؛ همۀ آنها شهر و خانه های مردم را هدف قرار میدادند.
بیمارستان شهر مزار شریف بدون امکانات طبی بود و اکثر داکتران، این شهر را ترک کرده بودند.
مزار شریف انتظار نیروهای تازه نفس در جنگ را داشت و مردم نیز چشم امید به این نیروها دوخته بود. سرانجام سه هزار نفر از نیروهای تازه نفس حزب وحدت شاخه مزاری از بامیان از راه ولسوالی شولگره به شهر مزار شریف رسید .
رسیدن این نیروها اندکی به دلگرمی مردم افزود و امید مردم نسبت به تحکیم مواضع نیروهای مقاومت در برابر طالبان درمزار شریف بیشتر شد. اما نیروهای تازه نفس سه هزار نفری چه گونه افرادی بودند و از کجا و روی چه انگیزه یی داخل شهر مزار شریف شده بودند؟
بیشتر این تفنگ داران، جوانان و نو جوانانی بودند که از روستاهای بامیان و اطراف آن به خاطر مقاومت در برابر طالبان بسیج شده و به شهر مزار شریف اعزام شدند . در آن زمان جنگ در برابر پول نبود؛ بلکه بحث اساسی، یکی مقاومت در برابر طالبان و دیگری تلاش برای گرفتن غنیمت در جریان جنگ از همدیگربود .
محاصره و درگیری روزمره جز عادت مردم این شهر شده بود . صدای جنگ افزار های سنگین در هرگوشه شهر شنیده میشد. همزمان با تشدید جنگ، اصابت مرمی های سنگین و تخریب خانه ها و منازل مسکونی نیز بیشتر میشد. هردو طرف محل و مکان جنگ را آماج قرار نمیدادند؛ بلکه مهم شلیک گلوله های سلاح های سنگین و سبک شان بود که باید از هر نقطه شهر بلند میشد.
ترس همه جا را فرا گرفته بود وحالا درشهر نیروهای تازه وارد از بامیان داخل شده بودند، نیروهایی که اکثرن جوانان بی سواد و بزرگ شده در جنگ بودند.
این نفرات، موهای ژولیده و بلند داشتند. پاهای شان برهنه و لباس های محلی باچه بالا و دامنهای دراز به تن کرده بودند.
شماری از افراد آن ها، نارنجک ها را به موهای خود بسته اند و برای شهرنشینان مزار شریف نشان میدهند که از روحیۀ بالای جنگی برخوردار اند و شهر را درکنترول خود داشتند. گرسنه ووحشی معلوم می شدند و با نگاه های وحشتناک، درجاده ها قدم میزدند. آزار واذیت درشهر شروع شده و حتی شماری از شهروندان را حین خریداری اجناس مورد نیاز مورد ضرب و شتم قرار میدادند. باشنده های شهر، حالا دو خطر را احساس کرده اند؛ یکی دزدی رویاروی، تجاوز جنسی دختران و پسرانشان توسط نیروهای حاکم در شهر و دیگری شدت حملات طالبان در شهر مزارشریف و امکان سقوط جبهه جنگ.
آنهایی که پول داشتند و برای خود امکانات فرار را مساعد کرده بودند؛ شهر را ترک کردند. خانه های خالی خانواده های فراری حالا بدون تجهیزات و مال بود پس از این که شماری از مردم خانه هایشان را ترک کردند ، نیروهای بامیان منازل مسکونی را به قرارگاه های نظامی مبدل کردند و اموال آنها را به غارت بردند.
تنها مسیری که اکثرمردم خود را از شهر بیرون میکردند، بزرگ راه مزار- بغلان بود . این بزرگ راه نیز از سوی نیروهای بامیان کنترول میشد. برای نخستین بار بود که در این بزرگراه شپش های بدن وموهای جنگجویان خود سر، انسان توسط همین نیروها، به قیمت های متفاوت و گاهی به مبلغ دونیم میلیون افغانی فروخته شد .
فروش شپش هم ماجرای جالبی دارد .
یکی از سربازان داخل بس مسافربری میشود و برای یکی از مسافران شپش سرخود را مبلغ یک میلیون افغانی به گرو میدهد و مسافر را میگوید که در پایگاه بعدی شپش را برای سرباز دیگری که منتظر شپش است؛ تحویل دهد و پولش را از وی اخذ کند. بس حرکت میکند و مسافرِ ساده لوح و بی پروا شپش سر را دور می اندازد و در پایگاه دیگر، همین که بس حامل مسافران توقف داده میشود و از همان مسافر، امانتی که همانا شپش سر انسان است؛ تقاضا میگردد؛ مسافر چون شپش را دور انداخته، جوابی ندارد. سرانجام مسافر با ضرب و شتم توهین و تحقیر میشود و او را یک و نیم میلیون افغانی دیگر نیز جریمه میکنند. به این ترتیب یک شپش که ازلای موها برداشته شده، در آن هنگام به دو ونیم میلیون افغانی ارزش پیدا کرد و هر مسافری که در این مسیر رفت و آمد میکرد؛ هرگز این ماجرا را فراموش نکردند.
شب هنگام بیشتر خانه ها توسط تفنگ داران به سرقت میرفت و دختران جوان مورد تجاوز جنسی این افراد قرار میگرفت.
هر روز و هر لحظه درشهر مزار شریف یک گپ نو از جریانات و درگیری ها شکل میگرفت . شایعات چور و چپاول به حدی در شهر پخش میشد که گویا هیچ خانه یی مسکونی در امن نیست و گارنیزیون شهری نیز توان کنترول افراد مسلح را در داخل شهر نداشت.
ساکنان شهر مجبور بودند به هرشکل ممکن پول پیدا کنند و حد اقل یک میل جنگ افزار نزد خود نگهدارند تا بتوانند منزل و خانواده خود را محافظت کنند . همه یی مردان شهر از طرف شب در بام های منزل شان مجبور بودند پهره داری کنند و تا بامداد با صدا کردن همدیگر برای گزمه های شهری بفهمانند که آنها نیز بیدار اند و کوچه و منزل شان را محافظت میکنند .
رسانه ها و تبلیغات
و اما درمقر دولت اسلامی : آنجا استاد برهان الدین ربانی تنها با بحران جنگ مواجه نبود. مقر ریاست دولت وی تنها ساختار تشریفاتی داشت و عملن کنترول شهر و فرمان جنگ دراختیار دست محمد محقق و شماری از احزاب جهادی مانند( حرکت اسلامی ، جمعیت اسلامی ، وحدت اسلامی شاخه اکبری، حزب اسلامی وشماری از فرماندهان محلی )که در کنار وی قرار داشتند؛ قرارداشت.
استاد ربانی دیدارهای نمایشی را روزانه با مسوولین نظامی شمال انجام میداد ولی همه این دیدارها تنها نمایشی از اقتدار حکومت وی بود ولی عملن حکومت از سوی رهبری وزرات داخله وقت که محمد محقق مسوولیت آن را داشت اداره میگردید . ساختار های خبری تشریفاتی این دید وادید ها همه روزه از طریق تلویزیون محلی به نشر میرسید .
مردم بیشتر در خبرهای تلویزیون محلی بلخ انتظار داشتند تا در مورد جنگ و تغییر مسیر آن چیزهای را بیابند؛ ولی عملن این ساختار تشریفاتی خبر خلاصه میشد به دیدارها و گرفتن نام های رییس دولت اسلامی و قوماندانان محلی با القاب های خود ساخته همان دوران .
رتبه جنرالی به اصطلاح مردم در همان زمان به کیلو برای قوماندانان توزیع میشد . هر فرمانده که توانایی جذب بیش از ده نفر را داشت میتوانست به راحتی رتبه جنرالی را به شانه نصب کند و در سنگرها برای مقابله اعزام شوند .
درآن هنگام یگانه ارگان خبرساز آژانس دولتی بنام آژانس اطلاعاتی باختر بود که خبرهای تشریفاتی مسوولین را تهیه وبه رادیو تلویزیون دولتی میفرستاد .
خبرنگاران این آژانس بارها از سوی قوماندان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و دلیل اساسی ضرب و شتم هم همانا نگرفتن نام قوماندانان ویا ترتیب نام آنها در لست خبر بود. تصویر برداران تلویزیون بلخ بارها تهدید شدند و برایشان گفته میشد که حتمن در خبر تصویرآنها نشر گردد.
من نیز در آن زمان در تلویزیون محلی بلخ به صفت گزارشگر کار میکردم و بیشتر از خطوط نبرد گزارش های تصویری را تهیه و روزانه به نشر میرساندیم .
ایران نیز یکی از شبکه های تبلیغاتی تصویری خود را در شهر مزار شریف فعال کرده بود و خبرنگاری داشت به نام محمود صارمی . این خبرنگار روزانه از جبهات داغ جنگ گزارش تهیه میکرد و برای شبکه های ایرانی می فرستاد و گاهگاهی در بعضی حالات باهم یکجا در گزارشهای خبری کارمیکردیم .
نشریات چاپی هم کم و بیش در آن زمان فعالیت داشتند که میتوان از نشریه ( سلام و شوخک ) نام برد . مسوولیت هفته نامه سلام را برهان ابدالی به عهده داشت و طنزهای نشریه شوخک را عزیز مختار مشهور به ماما شوخک می نوشت .
رسانه ها و تبلیغات
شاعران و نویسندگان نیز تلاش میکردند تا مسوولین و رهبران تنظیم های درگیر را نیز با اشعار و مقالات خود متوجه سازند .
در آن زمان شعرهای داکتر سمیع حامد که بیشتر درد همان زمان را به تصویر می کشید، دست به دست میشد و هرکس تلاش میکرد تا اشعار وی را به دیگری انتقال دهد .
گفته میشود که آقای حامد به دلیل سرودن اشعار بی پرده اش نیز از سوی وزیر داخله وقت در شهر مزار شریف مورد ضرب و شتم قرار گرفت .
تنها کشورخارجی که در شهر مزار شریف در آن زمان دیپلومات داشت کشور ایران بود . مسوولیت کنسولگری ایران در مزار شریف را در آن زمان ناصر ريگي به عهده داشت . شخصی که گفته میشود تا آخرین لحظات جنگ هم نخواست کنسولگری را ترک کند .
در آن زمان گفته میشد که این قنسولگری هشت دپلومات ویک خبرنگار دارد
و حالا میدان نبرد :
نیروهای تازه نفس بامیان در کمربندهای عبوری و در داخل شهر در مکان هایی که مالکان شان از ترس فرار کرده اند؛ جابجا شده اند.
درگیری به شدت ادامه دارد . هواپیما های طالبان در هر روز یکبار مواضع نظامیان در مزارشریف را هدف قرار میدهند و همچنان گلوله های سنگین جنگ افزار های طالبان از زمین نیز در هرگوشه شهر مزار شریف اصابت میکند.
جنایت در شهر مزار شریف جز زندگی مردم شده بود و گارنیزیون (تنظیم کننده نظم شهری ) در هرهفته یک یا دونفر را در چوک غربی روضه شریف به دار میزد . اما این دار زدن ها نه تنها برای آوردن نظم در شهرتأثیری نداشت؛ بلکه روند وحشت و جنایت همه روزه بیداد میکرد . ده ها خانواده روزانه قربانی جنگ میشدند و ده ها تن دیگر قربانی جنایت تفنگ داران داخل شهر.
مردم در شهر مزار شریف ناخود آگاه برای پذیرایی مهمانان ناخوانده شان آمادگی میگرفتند .
اطلاع رسید که استاد برهان الدین ربانی اکنون در شهر مزار شریف نیست . او به تاریخ ۱۴ اسد همراه با اطرافیان خود مزار شریف را ترک کرد و کاروان وسایل و تجهیزات ریاست دولت نیز بسته شد و از شهر مزار شریف بیرون کشیده شد .
سقوط مزار شریف بدست طالبان
محمد محقق وزیر داخله وقت نیز همراه با فرماندهان جمعیت مزار شریف را ترک کردند. مزار شریف ماند به دست فرماندهان کوچک نیروی بامیان و شماری از نیروهای شیر عرب مربوط جنبش ملی .
دزدی ها و سرقت های مسلحانه به حدی زیاد شد که سرانجام شیرعرب یکی از قوماندان های جنرال دوستم جبهه مقاومت در برابر طالبان را ترک گفت و طالبان از سمت کود برق و ولسوالی دهدادی داخل شهر مزار شریف شدند .
جنگ رودر رو در داخل شهر آغاز شد و درآن هنگام من همراه با محمد گل زلمی مدیر اداری و توریالی رزاقیار رییس اطلاعات و فرهنگ آخرین کارمندانی بودیم که در تلویزیون برنامه اجرا میکردیم. تلویزیون بلخ در مقابل فرماندهی امنیه ولایت بلخ قرار داشت و طالبان جنگ را در این مسیر آغاز کردند . ما نیز از دفتر کاری مان فرار کردیم و هرکدام توانستیم یکدیگر را تاجایی امن و محل زندگی مان برسانیم .
در مسیر روضه شریف و چهاراهی صدیقیار، افراد شیر عرب با طالبان درگیر بودند و افرادی که از شهر فرار کرده به همین مسیرخود را به منازل مسکونی میرساندند، از سوی این افراد بازرسی بدنی میشدند پول ، ساعت و وسایل گرانبهای شان را میگرفتند و سپس اجازه فرار را میدادند .
من و محمد گل خان زمانی که نزدیک این افراد شدیم، چون آنها شناختی نسبت به محمد گل خان داشتند ما را اجازه دادند که از چهار راه بگذریم .
آنسو در کمربند تخته پل حدود ۵۰۰ تن از نیروهای حزب وحدت جابجا بودند و زمانی که شهر مزار شریف سقوط کرد همه یی آن نیروها به وسیلۀ طالبان کشته ویا هم اسیر شدند.
مزار شریف سقوط کرد و طالبان کنترول شهر را به دست گرفتند. تلاشی های خانه به خانه آغاز شد و هر یک از فرماندهان طالب جاسوسانی را در کنار خود داشتند که باشندگان این شهر بودند ویا شهر مزار شریف را خوب بلد بودند. این جاسوسان در کوچه ها و پس کوچه ها منازل را برای فرماندهان طالب به معرفی می گرفتند.
من پس از این که سراسیمه خود را در منزل مسکونی خود رسانده بودم، محل زندگی خود را امن نمیدیدم؛ خواستم خود را در جایی پنهان کنم ویگانه محل که برایم مناسب معلوم شد دوکان کوچک پدرم بود که در یک گوشۀ منزل مسکونی ساخته بود. این دوکان از داخل حویلی نیز راه داشت و رفتم تا درآنجا پنهان شوم .
از داخل دوکان به درستی میتوانستم وضعیت کوچه را تماشا کنم . نخستین بار طالبی را دیدم که قد بلند و لنگی سفید و عینک دودی سیاه به چشم داشت . درکنارش پسری را دیدم که از همان محله خود مان بود و او خانه ها را برای این فرمانده طالب به معرفی میگرفت . نخست این طالب رهگذری را استاد کرد که باخود بسته یی از پیاز و کچالو را حمل میکرد . این رهگذر از قوم هزاره بود . پس از تهدید و ضرب و شتم، دستان این فرد را به پشت سرش بستند ووی را به روی سینه خواباندند . سپس دونفر، یکی از آنها به پشت سرو دیگری به دوپای این رهگذر ایستادند. بعدن موتر داتسن تویتا را از بالای سر این شخص عبور دادند . مرد دست و پا میزد اما لحظه یی بعد این همه دست وپا زدن خاتمه یافت و طالبان با نیشخندی گفتند که (مرداروشوکافره) این مرد ظاهرن با بسته یی از کچالو و پیاز تلاش داشت تا خانواده خود را از گرسنگی نجات دهد اما این تلاش به نقطه آخر رسید و خانواده اش هرگز نتوانستند این بسته های غذا را دریافت کنند .
بعدن دروازه مقابل منزل ما را تک تک زدند . این منزل مربوط به یکی از بازرگانان کوچک محلی بود که بیشتر کار رخت و لباس را میکرد . در این منزل دومرد، زنان و کودکان زندگی میکردند . از جمله این دومرد یکی هم تکلیف روانی داشت . دروازه باز شد و مردی که تکلیف روانی داشت از منزل بیرون شد . طالبان لحظه یی با او صحبت کردند. او در ظاهر فهمیده نمیشد که روانی است؛ اما توانایی کار بیرون و داد و ستد را نداشت و به همین منظور او همیشه به خانه میبود و هرگز باکسی درگیر نبود. مرد آرام و بی ضرر بود .
طالبان پس از لحظه یی او را باخود در گوشه و کنار کوچه مان به قدم زدن واداشته و با او صحبت کردند و برایش اجازه دادند تا به خانه اش برگردد؛ اما زمانی که در نزدیک دروازه منزلش شد . همان مرد قد بلند و عینک دودی با تفنگچه کمری به چشمش شلیک کرد و او را با کام مرگ فرستاد .
حالا طالبان باید منزل دیگری را جستجو میکردند . آنها از نزد خانه مان گذشتند هرچند نگاه های آنها به درو دروازه منزل ما نیز افتاد؛ ولی نخواستند این در را بزنند . سپس برگشتند وحویلی نزدیک سرک عمومی را تک تک کردند . در این حویلی دو فامیل زندگی میکرد و آنها روزانه در نزدیکی چهارراهی منسوب به حاجی ایوب برای حیوانات علف میفروختند . دروازه حویلی را زدند و هردو مرد خانه را بیرون از منزل کشیدند . سپس صدای شلیک گلوله شنیده شد و نتوانستم که از داخل دوکان صحنه را تماشا کنم .
کوچه آرام شد صدای فیرهای جنگ افزار های سبک شنیده میشد و شدت جنگ نیز خاتمه یافته بود.
دو روز گذشت. هوا گرم بود و بوی تعفن و بوی خون انسان لحظه به لحظه فضا را آلوده می ساخت . حالا سگ های ولگرد نیز با خوردن گوشت انسان وحشی شده بودند و در کوچه ها و پس کوچه ها بالای همدیگر حمله میکردند .
رادیوی محلی بلخ را شنیدم و لحظه به لحظه پیام نشر میکرد و در پیام از تمامی کارکنان این رادیو که حالا به رادیو شریعت تغییر نام داده بود، تقاضا میگردید که به بالای وظایف شان حاضر گردند .
این پیام کمی برایم جرآت داد تا از خانه بیرون شوم. تصمیم گرفتم تا به کار خود برگردم . پدر و مادرم مانع رفتنم در کار میشدند اما ترجیع دادم که باید بروم و سرانجام رفتم .
پس از سقوط مزار بدست طالبان این نخستین باریست که قدم به بیرون ازمنزل میگذارم . از دروازه که بیرون شدم، نخستین نگاهم به جسد همان پسری افتاد که باموتر از بالای سرش گذشتند و جان باخته بود . مرد روانی همچنان باخون در مقابل دروازه منزلش خوابیده بود و در چند قدمی جسد های دومردی علف فروشی را دیدم که با غریبی دست گریبان گیر بودند و حالا هردویشان خوابیده اند.
جاده عمومی سکوت مرگ داشت. سگان آدم خوار به هر گوشه دیده میشدند . موتر های تویتا داتسن طالبان درگوشه های شهر تردد میکردند و این من بودم که بدون دستار و ریش تراشیده در جاده مرگ قدم گذاشتم . شهرخالی بود و در هر صد متری دهها جسد را میدیدم که بیشترشان غیر نظامیان بودند و در هنگام فرار از جریان جنگ جان باخته بودند . شماری از این جسد ها پندیده بود و شماری هم توسط سگان دریده شده بود.
سرانجام با عبور ازکنار ده ها جسد به دفتر کاری خود یعنی تلویزیون بلخ که حالا به رادیو شریعت تغییر نام یافته، رسیدم . تلویزیون هایی را که زمانی از آن استفاده میکردیم در شاخه های درختان کنار جاده بدار زده شده بودند و با شلیک گلوله شکسته بودند . ده ها حلقه کست ویدیویی و نوارهای صوتی آرشیف به درختان گره زده شده بود . وحشت همه جا را فرا گرفته و من با هزاران ترس قدم به اداره تلویزیون گذاشتم .
تمامی دفاتر تلویزیون بلخ خالی بود به جز از دفتر رییس شبکه .
در دوران جنگ اسماعیل تیمور مسوولیت این شبکه را به عهده داشت . و حالا پس از سقوط مزارشریف تنها صدایی را که از رادیو میشنیدم؛ صدای آقای تیمور بود که از تمامی کارکنان تقاضا میکرد تا به بالای وظایف یشان برگردند .
دفتر رییس شبکه را باز کردم، ناگهان توجه ام را افرادی با لباس های سیاه و سفید و لنگی های بزرگ به خود جلب کرد . سلام دادم و با همه دست دادم در کنار این افراد همکارانم و اسمعیل تیمور نیز دیده میشد که افسرده و حالت گرفته یی داشت . او مرا به شخصی که در کرسی ریاست تلویزیون نشسته بود معرفی کرد .
شخصی با قد کوتا ریش بلند و فارسی با لهجه هراتی صحبت می کرد. این شخص مولوی عبدالمنان نیازی بود . شخصی که سرپرستی ولایت بلخ را به عهده داشت .
در نخستین پرسش ، نیازی ازمن پرسید (چیزی برای ثبت کردن داری؟ ) برایش گفتم بلی تیب ریکاردری است که ما در جریان کارهای رسانه یی صداها را با همان وسیله ثبت میکردیم. گفت نزدت است؟ گفتم درخانه است . بعدن مرا در یکی از موترهای طالبان فرستاد برای آوردن تیب ریکاردر که در منزل نگهداری کرده بودم .
از خانه تیب ریکاردر را گرفتم و رفتم برای پیکارهای جدید کار خبرنگاری .
حالا باید با نیازی در مراسم های سخنرانی اش اشتراک میکردم و سخنرانی هایش را ثبت و سپس از طریق امواج رادیو به گوش شنوندگان میرساندم .
نیازی برای شهرداری مزار شریف دستور داد تا تمامی جسد هارا که در جریان جنگ ها کشته شدند جمع آوری و آنها را در محلی دفن کنند . شهرداری نیز با امکانات بسیار ناچیز مصروف جمع آوری اجساد شد و دقیق معلوم نبود که این اجساد باید در کجا دفن شوند .
کشته شدن دیپلومات های ایرانی
در جریان نخستین روزهای کاری بامولوی عبدالمنان نیازی متوجه شدم که او پریشان و ناراحت بود و بارها در مورد جنگ علیه ایرانی ها سخن میزد . وی هربار از ایرانی ها سخن میزد و میگفت که باید پیدا شوند .
دقیق متوجه نبودم که هدف از پیدا شدن چی بود و سرانجام فهمیدم که تمامی دپلومات های ایرانی را طالبان در قنسولگری مزار شریف کشته بودند و ایران نیز با جا به جایی نیروهایش در مرزهای افغانستان بالای طالبان فشار آورده است تا اجساد دپلومات های آنها را تسلیم ایران کنند .
پس از سقوط مزار شریف ، طالبان تمامی دیپلومات های ایرانی را به قتل رسانده و اجساد آنها را در مکان های مختلف انداخته بودند و حالا معلوم نبود که این اجساد در کدام مکانها دفن شده اند .
طالبان بیشتر اجساد را در بیرون از شهر، مکانهای که به کانهای جغل معروف است انتقال داده و در همانجا به شکل دسته جمعی دفن کرده بودند. ایران با گذشت هر روز فشارهای نظامی خود را بیشتر ساخته و حتی تحرکات نظامی اش را نیز به نمایش گذاشت و این وضعیت طالبان را سراسیمه ساخته بود زیرا تا هنوز شمال به صورت کامل تصفیه نشده بود و جنگ هنوز هم در کوه ها و ولسوالی های دوردست ادامه داشت و از سوی دیگر طالبان توانایی مقابله با نیروی دوصدو پنجاه هزار نفری که ایران ارقامش را در آن زمان منتشرساخته بود را نداشت . نیازی دستور داد تا هرچه عاجل جسد یازده کارمند قنسولگری ایران شناسایی و برای انتقال آماده نمایند .
افراد طالبان و کسانی که در قتل دپلومات های ایرانی نقش داشتند تلاش کرده اند که اجساد را شناسایی و برای ایرانی ها تسلیم دهند . شماری از این اجساد را از چاه آب در لیسه سلطان رضیه بیرون کشیدند و شماری دیگری آنها را از محلی بنام کان جغل در دشت شادیان شهر مزار شریف که در میان صدا جسد دیگر یکجا دفن بود بیرون کردند .
گفته میشود دولت ایران بحث دپلوماتیک تسلیم گیری اجساد دپلومات های ایرانی ویک خبرنگار ایرانی که در داخل قنسولگری جان باخته بود را با پاکستان آغاز کرد و پاکستان اطمینان داده بود که طالبان به هواپیمای ایرانی در شهر مزار شریف اجازه نشست را میدهند و آنها میتوانند اجساد خود را انتقال بدهند .
تسلیم دهی اجساد دیپلومات های ایرانی
محمد گل خان مدیر اداری سابق تلویزیون بلخ که از قنسولگری ایران در شهر مزار شریف بازدید کرده بود میگوید تفنگ بدستان پاکستانی قنسولگری ایران در مزار شریف را در کنترول خود داشتند. وزمانی که وی داخل قنسولگری میشود افرادی را می بیند که همه به زبان پنجابی و اردو صحبت میکنند .
در آن زمان تبصره هایی وجود داشت که جنگ افغانستان و ایران قرار است آغاز شود و دلیل عمدۀ این جنگ هم کشته شدن دیپلومات های ایرانی خوانده شده است .
گفته میشود حلقه های بیرونی ( پاکستانی ) در آن زمان در اطراف طالبان به صورت گسترده فعالیت داشتند که میخواستند به نحوی پای ایران را شامل درگیری های رودررو با طالبان نماید و طرح حمله بالای قنسولگری نیز از سوی همان حلقه ها ریخته شده بود .
ماجرای پشت پرده قتل دیپلومات های ایرانی را یکی از سایت های ایرانی این گونه پرده گشایی کرده است .
ماجراي تصرف مزارشريف نشر شده در سایت خبری تابناک

{ طالبان كه بيشتر نقاط افغانستان ازجمله پايتخت و قلب اين كشور را گرفته بودند، از سال ۱۳۷۶ به دنبال تصرف مناطق شمالي و مركز استان ‘بلخ’يعني شهر مزارشريف بودند كه تحت سيطره جبهه متحد شمال متشكل از نيروهاي افغان قرار داشت.

اعضاي اين گروه حتي يكبار توانستند مزارشريف را براي مدت كوتاهي در سال ۷۶ به تصرف درآورند اما جبهه متحد شمال كه در هماهنگي گروههاي مختلف افغان در همراهي با مردم عليه طالبان ايستادگي مي كردند، اين مهاجمان را مجبور به عقب نشيني كردند تا اينكه طالبان پس از اطراق در ‘قندوز’ و تجديد قوا دوباره توانستند مردادماه سال ۷۷ شهر مزارشريف را به محاصره درآورند.
براساس گزارش ها حدود يكماه جنگ طالبان با گروههاي افغان در مزارشريف ادامه داشت تا اينكه به علت خيانت برخي افراد، طالبان توانستند از يك بخش وارد شهر مزارشريف شوند.
زمان ورود طالبان به مزارشريف روز ۱۷ مردادماه سال ۷۷ گزارش شده است.

** ۱۷ مرداد و روز تاريخي براي ايرانيان

سقوط شهر مزارشريف افغانستان در مردادماه سال ۱۳۷۷ براي همه جهان خبري تكان دهنده بود اما براي ايرانيان بسيار دردناك تر؛ ۹نفر از ديپلمات هاي كنسولگري و خبرنگار ايرنا در اين رويداد به طور غيرمنتظرانه و مظلومانه به دست طالبان متحجر به شهادت رسيدند.

اعلام خبر شهادت اين ايرانيان به آن شكل مظلومانه كه حتي با بي احترامي به پيكرهايشان از سوي طالبان همراه شد، ايرانيان را عزادار كرد؛ ابتدا كسي خبر نداشت، همه مي دانستند كه مزارشريف سقوط كرده اما براساس آخرين تماس شهيد ريگي سرپرست كنسولگري به وزارت خارجه و شهيد صارمي خبرنگار ايرنا همه مي دانستند كه طالبان وارد شهر شده اند.

شهيد صارمي كه محل فعاليتش ساختماني رو به روي كنسولگري بود و براي درامان ماندن و بودن در كنار ديپلمات ها به كنسولگري آمده بود، هنگامي آخرين گفت و گوي تلفني خود با همكارانش را قطع كرد كه گفته بود: من محمود صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي هستم، گروه طالبان چند ساعت پيش وارد مزارشريف شدند، خبر فوري مزارشريف سقوط كرد؛ اينجا محل كنسولگري ايران در مزارشريف است، عده اي از افراد طالبان در محوطه كنسولگري ديده مي شوند به من بگوييد چه وظيفه اي… .

شهيد صارمي همچنين تلفني گفته بود: طالبان به زور وارد كنسولگري شدند، صدايشان در حياط به گوش مي رسد، من بايد بروم، بايد قطع كنم….. .

هنوز كسي نمي دانست طالبان ديپلمات ها و خبرنگار ايرنا را پس از چند دقيقه در زيرزمين ساختمان جمع و بدون توجه به قواعد ديپلماتيك جهاني، به شكلي بسيار مظلومانه تيرباران كرده اند.

حتي هنوز كسي نمي دانست كه عصر آن روز پيكر شهدا به گودالي در خارج از كنسولگري با اهداف مشخص منتقل شده بود تا نشان دهند كه اين افراد در بيرون از كنسولگري بوده اند و اين جنايت كار آنان نبوده است.
نکته : آنچه را که مطالعه مینماید نقل قول مستقیم سایت خبری ایرانی بنام تابناک در مورد قتل دیپلومات های ایرانی است .

پشت پرده اقدام ننگين طالبان

تاكنون بسيار درباره جزييات شكل گيري اين رويداد و آنچه در كنسولگري ايران در مزارشريف اتفاق افتاده، روايت شده كمتر درباره علل پشت پرده اين جنايت و اينكه چرا طالبان به محض ورود به اين شهر اين اقدام را انجام دادند، سخني به ميان آمده است

يك كارشناس امور سياسي افغانستان كه به مسائل دوران حاكميت طالبان آگاهي كامل دارد در گفت و گويي اختصاصي با خبرنگار ايرنا به بيان واقعه پشت پرده اين جنايت پرداخت و از نيت اصلي طالبان پرده برداشت.

‘ وحيد مژده’ در پاسخ به نخستين پرسش خبرنگار ايرنا دفتر كابل اينگونه پاسخ داد: ‘برخي جريان ها داخل طالبان نمي‏خواستند اين افراد به‏ غير از اين كشور دريچه ديگري براي ارتباط با كشورهاي همسايه و خارجي داشته باشند’.

وي افزود: ‘از سوي ديگر تعدادي از همين جريان هاي داخل طالبان كه يكسر آن به بعضي حلقه ها در پاكستان وصل بود مي‏خواستند با شهادت ديپلمات‏هاي ايراني جنگ ايجاد كنند’.

مژده ماجرا را اينگونه بيشتر توضيح داد: شهادت ديپلمات‏ها و خبرنگار ايراني،به زعم طالبان افكندن دامي براي ايران و كشاندن اين كشور در جنگي ناخواسته بود كه اگر رخ مي داد بايد سال‏ها در آن مصروف مي‏ماند.

اين آگاه امور سياسي افغان تاكيد كرد: بعضي از حلقه هاي خاص درون طالبان متصل به بعضي ها در پاكستان از يكسو مي‏ خواستند رابطه بازرگاني با افغانستان داشته باشند كه كشورهاي همسايه در آن شريك نباشند و ازسويي ديگر براي محدود كردن طالبان و جلوگيري از ارتباط مستقيم با كشورهاي همسايه، چنين طرحي را ريختند.

اين كارشناس افغان اظهارداشت: ‘من به ياد دارم زماني كه طالبان براي دومين‏ بار به مزارشريف حمله كردند و اين شهر را به تصرف درآوردند، خبر كشته شدن ديپلمات‏هاي ايراني به وزارت خارجه دولت طالبان رسيد كه اين كار، نوعي حيرت را در ميان مسئولان وزارت خارجه زمان طالبان برانگيخت’.

مژده ادامه داد: در آن وقت با تعدادي از مسئولان طالبان در مورد كشته شدن ديپلمات‏هاي ايراني گفت‏ وگو كردم، آنان خواهان پيگيري اين مسئله بودند كه بايد مشخص شود چه كساني در پشت اين رويداد (شهادت ديپلمات‏هاي ايراني) قرار دارند.

اين كارشناس افغان اضافه كرد: ‘بعد از مدتي روشن شد يكي از فرماندهان طالبان به نام ملادوست محمد با افرادش كه در ميان آنان تعدادي از افراد پاكستاني‏ نيز وجود داشتند، دست به كشتار اين ديپلمات‏ها زده بودند.

اقدام هدفمند طالبان براي شهادت ايرانيان

مژده خاطر نشان كرد: ‘وكيل احمد متوكل'( وزير خارجه سابق دوران طالبان) نيز در آن‏ زمان گفت ‘كساني كه دست به اين عمل زدند در صف ما بودند، اما از ما نبودند’.

اين كارشناس تصريح كرد: متوكل اين حرف را با دقت تمام و حساب شده به زبان آورده بود.
وي ادامه داد: يك گروه از قندهار مامور شده بود تا به مزارشريف بروند و قضيه ( شهادت ديپلمات ها) را پيگيري كند اما آنان موضوع را درست پيگيري نكردند، باوجودي كه دستور پيگيري اين حادثه داده شده بود.

** طالبان ماجرا را پيگيري نكردند

اين كارشناس افغان در پاسخ به اين پرسش كه ‘ماجراي پيگيري اين موضوع چه شد’، گفت: طالبان بايد موضوع قتل ديپلمات‏هاي ايراني را پيگيري مي‏كردند اما آنان چنين كاري را انجام ندادند، اين موضوع نشانگر دست‏هاي پشت پرده است كه نمي‏گذاشتند قضيه پيگيري شود

** كنسولگري ايران، نخستين ماموريت طالبان

وي اظهارداشت: يكي از مسئولان طالبان در گفت‏وگو با من در همان زمان فاش كرد كه همزمان با رسيدن آنان به مزارشريف فردي را دستگير كردند تا آنان را تا ساختمان كنسولگري و ديپلمات‏هاي ايراني راهنمايي كند.

مژده افزود: اين فرد كه در ميان طالبان فعاليت مي كرد، خود اعتراف كرد، طالبان كه در مزارشريف رفته بودند موقعيت كنسولگري جمهوري اسلامي ايران را نمي شناختند اما شخص بازداشت شده، طالبان را تا كنسولگري راهنمايي كرده بود.

وي تاكيد كرد: طالبان از اين جنايت خود هيچ نفعي نبردند، رابطه طالبان با جمهوري اسلامي ايران با انجام اين عمل به تيرگي گرائيد در حالي‏ كه همين طالبان مي گفتند كه نياز دارند با همسايه‏هاي خود رابطه حسنه داشته باشند.

مژده اظهارداشت: در آن ‏زمان حتي بحث جنگ بين دو كشور نيز گمانه زني مي شد و به نظر مي رسيد طالبان به زعم خود مي خواسته اند دامي براي ايراني‏ها در افغانستان گذاشته باشند تا شايد با كشتن ديپلمات‏ها، ايراني‏ها دست به عمليات در افغانستان بزنند.

وي ادامه داد: درصورت عمليات نظامي ايران در افغانستان طبيعي بود كه طالبان خط دفاعي نداشتند و ايراني‏ها مي‏توانستند قسمتي از خاك افغانستان را اشغال كنند و با اين كار ايران، البته كشورهاي عربي در رابطه با طالبان تجديد نظر مي‏كردند.

كارشناس افغان گفت: طالبان گمان داشتند دامي براي ايران پهن كرده اند و مي‏خواستند بعدها به آن شكلي مذهبي نيز بدهند.

مژده تاكيد كرد: وي اين اقدام طالبان عليه ايراني‏ها را يك نقشه از پيش طراحي شده خواند و اظهارداشت: در آن ‏زمان گروهي از پاكستان به افغانستان آمده بودند و من در صحبت با يكي از آنان از احتمال جنگ ميان ايران و افغانستان به وي خبر دادم و نظرش را در اين مورد جويا شدم.

مژده افزود: وي لبخندي زد و گفت كه’ اگر جنگ صورت گيرد به ضرر افغان‏ها و طالبان نيست’.
وي تاكيد كرد: من اين حرف را تعجب‏آور خواندم كه چطور مي شود ميان دو كشور جنگ شود اما به ضرر افغان‏ها نباشد؛ در حالي كه طالبان قدرت نظامي هم نداشتند تا در برابر نيروهاي ايراني مقاومت كنند.

** انفجار قندهار نيز كارخودشان بود

اين كارشناس افغان در ادامه انفجار شهر قندهار كه در نزديكي خانه ‘ملا عمر’ سركرده طالبان رخ داد را نيز از اين دست برنامه‏هاي از پيش طراحي شده عليه ايران خواند و گفت:’ در اين انفجار دو برادر و يك همسر ملاعمر جان باختند و بعدها همان حلقه هاي پاكستاني اسنادي را در اختيار طالبان گذاشتند كه اين كار توسط ايراني‏ها انجام شده است’.

وي افزود: اين انفجار چند ماه پس از تصرف مزارشريف رخ داد.

مژده تاكيد كرد: اين تلاش‏ها از سوي برخي منابع پاكستاني مستقر در طالبان صورت مي‏گرفت تا رابطه طالبان فقط و فقط با پاكستان باشد و كشور‏هاي ديگر در اين روند شريك نباشند.

تسلیم دهی اجساد دیپلومات های ایرانی توسط مولوی عبدالمنان نیازی
سرانجام روز تسلیم دهی اجساد فرا رسید . عبدالمنان نیازی که بیشتر خودش راننده گی میکرد، موترش را به سمت میدان هوایی شهر مزار شریف راند. در دفتر کار رییس میدان هوایی مزار شریف شماری از شهروندان خارجی افرادی از کشورهای عرب و پاکستان نیز حضور داشتند. آنها مسلح بودند و هم مانند طالبان لباس ملکی به تن داشتند. زمانی که مولوی نیازی در مورد تسلیم دهی اجساد برای ایرانی ها سخن گفت هریک از آنها واکنش تندی نسبت به این تصمیم نیازی نشان دادند. هرکدام تلاش میکردند تا افراد و هواپیمایی که قرار بود چند لحظه بعد به شهر مزار شریف فرود بیاید را بازداشت و یاهم به قتل برسانند. مولوی نیازی مانع شد و با خشونت آنها را مورد سرزنش قرار داد .
اجساد در تابوت ها جاسازی شده بود و در اطراف تابوت پیامی نوشته شده بود ( تحفه مردم افغانستان به ملت ایران) و دلیل این نوشته هم واکنش طالبان در برابر کمک های نظامی ایران به مخالفین طالبان بود .
دولت ایران در روز های مقاومت در برابر طالبان در مزار شریف صدها میل جنگ افزارهای سبک و سنگین همراه با مهمات را در این شهر از طریق هوا ارسال کرده بود ، و بیشتر این بسته های کمک شده با این پیام مردم ایران ارسال شده بود (کمک ملت ایران برای مردم افغانستان) و طالبان با دادن یازده جسد خواست واکنش شان را این گونه به دولت ایران نشان بدهند .
سرانجام هواپیمای صلیب سرخ ایران نشست کرد و اجساد یازده دپلومات را با خود بردند. چهره های اجساد دقیقن شناخته نمیشدند. صورت آنها ها کاملن از بین رفته بود و تنها نشانی هایی که آنها در بدن شان داشتند برای شناسایی آنها طالبان را کمک کرد .
دو روز بعد دولت ایران اعلام کردند که از مجموع یازده دیپلومات و خبرنگار تنها اجساد ۹ تن دقیق است و حالا باید طالبان در تلاش پیدا کردن دو جسد دیگر نیز باشند .
ناصر ريگی، سرپرست سرقنسولگری ، محمد ناصر ناصری، کارشناس امور فرهنگی، نورالله نوروزی، کارشناس امور اقتصادی، رشيد پاريا و فلاح، کارشناس امور قنسولی ، مجيد نوری نيارکی، محاسب ، کريم حيدريان، کارشناس امور قنسولی، محمد علی قياسی، کارشناس امور قنسولی، حيدر علی باقری، مدير تدارکات و مدير داخلی ، محمود صارمی، مسئول دفتر خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران افرادی بودند که جسد هایشان حالا شناسای شده بود.
و اما پس از گذشت چند روزی ایران اعلام کرد که دوتن ازدپلومات های ایرانی در مزار شریف توسط همسایه های این قنسولگری نجات داده شده و آن ها به ایران رسیده اند .
حالا زمان انتقام گیری های قومی و نژادی در شهر مزار شریف آغاز شد .

چشم دیدها
یکی از همکارانم بنام انجنیر قهار برای کار شاقه در میدان هوای فرستاده شده بود و هنگام برگشت از آنجا قصه میکند ( در موتری که طالبان ما را انتقال میداد، شخص را دیده ام که تنها به خاطر گرفتن انتقام تپ و تلاش داشت تا انتقام خون برادرش را که در جنگ با نیروهای شمال کشته شده بود، بگیرد.
وی در کنار جاده نزدیک میدان هوایی داخل کانتینری می رود که شماری از جنگجویان شمال در آنجا به گونه ی اسیر نگهداری میشدند. در این کانتینر دو مرد اسیر را همراه خود میگیرد و موتر حامل آنها به راهش ادامه میدهد . در یک کیلومتری میدان هوایی موتر می ایستد و همان طالب که قصد انتقام برادرش را دارد؛ دو مرد را با خود در کنار جاده میبرد و برای آنها دستور میدهد تا هرچه سریع از نزدش دور شوند. آن دو مرد میدوند و با تمام وجود تلاش میکنند تا از چشم ها پنهان شوند اما این گلوله است که دیگر مجالی برای فرار را به این دو مرد نمیدهد و هردو توسط شلیک گلوله ی همان طالب انتقام گیر کشته میشوند .)
انجنیر قهار با شرح این چشم دید آنقدر زیر تاثیر وحشت ، قتل وبربریت رفته بود که دیگر توان گفتن بیشتر این ماجرا را نداشت . لبانش خشک و چهره اش آفتاب زده بود. هر لحظه آب برای نوشیدن تقاضا میکرد .
مردم مزار شریف حالا تلاش دارند تا به یک نحوی اعتماد طالبان را بدست بیاورند و روند زندگی عادی خود را از سرگیرند . آنان با راه اندازی ختم و خیرات در مساجد از طالبان دعوت میکنند تا بالای سفره آن ها بیایند و آنچه که در دل دارند برای مردم بیان کنند .
ختم های قرآن کریم و خیرات ها روزانه در سراسر مساجد شهر مزار شریف آغاز شد و مردم با تشکیل اجتماعات بزرگ از فرماندهان طالبان دعوت میکردند و طالبان نیز در این مراسم شرکت میکردند. مولوی عبدالمنان نیازی سرپرست ولایت بلخ ، مولوی عبدالرحمان و شهزاده کامران رییس و معاون امربه معروف و شماری از فرماندهان طالبان روزانه دراین گونه مراسم ها شرکت میکردند و دست به تبلیغات میزدند .
در آن زمان دررادیو محلی بلخ با شماری ازجوانان تازه کار عرصه ژورنالیزم به صورت مشترک باهم کار میکردیم . من ، فهیم احسان ، بشیر انصاری ، بصیر بابی، نجیب الله قریشی ، اسمعیل شاداب ، محمد گل زلمی، لطف الله رووفی ، حاجی جلیل عثمانی ، وشماری دیگری از همکاران مسوولیت داشتیم که روزانه در مراسم های ختم و خیرات شرکت کنیم و گفتارهاو سخنرانی های فرماندهان طالبان را ثبت و برای نشر آماده نمایم .
غذای روزمره کارمندان نیز از دیگ ختم های روزانه مساجد تهیه میگردید. همه روزه در هر مسجد که برنامه سخنرانی برای طالبان گرفته میشد، سطل غذای رادیو شریعت نیز درهمان محل حاضر بود و قبل از این که غذا برای مهمانان ارسال گردد، سطل رادیو شریعت پر میگردید و به دفتر رادیو انتقال می یافت .
من حدود دو هفته سخنرانی های مولوی نیازی را ثبت کرده و برای نشرآماده ساختم؛ اما بعد از من مسوولیت ثبت سخنرانی های نیازی راهمکارم نجیب الله قریشی به عهده گرفت و مه گاهگاهی در بعضی از مراسم های سخنرانی مولوی عبدالرحمان رییس امربی المعروف برای ثبت گزارش میرفتم .
نخستین اعدام
مولوی عبدالرحمان شخص کهن سال از یک چشم نابینا وحدود ۷۰ سال عمر داشت و به مشکل فارسی صحبت میکرد. او در تمامی مراسم ختم و خیرات بیشترین حرف را میزد و مردم کمترین برداشت را از گفته های وی میکردند . اما در کنار او شخصی فعال دیگری و با چهره خیلی وحشتناک او را یاری میرساند . این شخص شهزاده کامران نام داشت و به صفت معاون امربه معروف کار میکرد.
دریکی از روزها شهزاده کامران معاون امربه معروف به رادیو آمد و تقاضا کرد تا گزارشگری را برای ثبت برنامه امربه معروف بفرستد. مسوولیت برای من سپرده شد و من همراه وی راهی دفتر آنها شدیم . چند دقیقه در دفتر کار امر به معروف منتظر ماندم. بعدن معاون امربه معروف برایم گفت که باید به موتر بروم و منتظر باشم .
موتر نوع لنکروزر آنها منتظر مان بود. رفتم و نشستیم زمانی که داخل موتر شدم چشمم به مردی خورد که برایم خیلی ها آشنا بود. بلی، او خلیفه اعظم بوت دوز بود . خلیفه اعظم در سرک شرشره شهر مزار شریف دوکان بوت دوزی داشت . و درآن زمان ما گاهگاهی به دوکان وی میرفتیم و برایش بوت فرمایش میدادیم و او با پیشانی باز بوت های مورد علاقه ما را برایمان آماده میساخت و از آن استفاده میکردیم .
از خلیفه اعظم پرسیدم چرا دستگیر شدی ؟ وی گفت : ( خبر ندارم که به چی جرمی مرا را بازداشت کرده اند)
وحالا با دست و پای بسته در عقب موتر نشسته و منتظراست تا سرنوشت باوی چی میکند.
لحظه یی نگذشته بود که رییس و معاون امربه معروف داخل موتر شدند و موتر به سوی استدیوم ورزشی سینا روان شد . استدیوم ورزشی سینا در جاده شادیان شهر مزار شریف موقعیت دارد . حالا این جاده و این استدیوم نمایشی تازه را انتظار دارد .
جاده بیروبار است و تمامی باشنده گان این شهر به سوی استدیوم در حرکت اند . گویی که در این جا بازی بزرگ فوتبال راه می افتد . سرانجام به استدیوم رسیدیم . این ورزشگاه پر از انسان بود . تا آن روز هرگز ورزشگاه سینا چنین بیروباری را تجربه نکرده بود . در بین این ورزشگاه موترنوع کرن استاده بود و طناب دار را در چنگال خود داشت . موتر ما درکنار موتر( دار دار) ایستاد .
خلیفه اعظم بوت دوز تا آن هنگام نمیدانست که سرنوشتش چه خواهد شد. اورا از موتر لنکروزر پایین کردند و ناگهان چشم خلیفه اعظم به مخلوقی خورد که به تماشای مرگ وی گردهم جمع شدند . رنگ از صورتش پرید و فریاد را سرداد . (اومردم به لحاظ خدا مه بیگناه استم ، مولوی صاحب بخدا بیگناه استم، او ملا صاحب مه گناه ندارم ، ملاصاحب طفلک های کوچک دارم که منتظر من استند ……) و سرانجام رفتیم به ستیژ که برای سخنرانی آماده شده بود و اعظم بوت دوز درکنار دار ایستاد .
نخست مولوی عبدالرحمان در مورد احکام شرعی صحبت کرد و سپس شهزاده کامران معاون وی حکم ملاعمر امیرطالبان را خواند . در حکم ملا عمر، خلیفه اعظم به اختطاف پسر بازرگانی در شهر مزار شریف متهم شده بود که از خانواده پسر ربوده شده در بدل پول رهایی پسرشان را تقاضا کرده بود . اما خلیفه اعظم بوت دوز این اتهامات را نمی پذیرفت و فریاد میزد عاملین اختطاف افراد دیگریست تنها وی نقش میانجی را میان ربایندگان و فامیل پسر ربوده شده بازی میکرد.
محکمه صحرایی بود و حتی اعظم بوت دوز تا لحظه اعدام خبر از مرگ اش را هم نداشت . حکم اعدام اجرا شد و معاون امربه معروف امر کرد که جسد اعظم بوت دوز تا سه روز در چوک دروازه بلخ محلی که زمانی برای اعدام مجرمین از سوی تنظیم های جهادی درآنجا رقابت جریان داشت گذشته شود.
جسد اعظم بوت دوز را در چوک انتقال دادند و فردا بعد از ظهر از همان محل که گذشتم، زن چادری دار و دو دخترخورد سالی را دیدم که در پایین پای جسد اعظم بوت دوز افتادند و گریه میکردند و از طالبان تقاضا میکردند که اجازه بدهند تا جسد را برای دفن کردن انتقال دهند . اما هیچ کس جرآت دست زدن به جسد را هم نداشتند. باید حکم معاون امر با المعروف اجرا میشد و جسد حد اقل تا سه روز در همان چوک باقی میماند .
این نخستین اعدام یک تن پس از حاکمیت طالبان در مزار شریف بود. بعد ازآن، این مردم بودند که باید قدم های خود را در هر عرصه آگاهانه بگذارند .
درهمان هفته اول سقوط مزار شریف طالبان در نزدیک چوک بیهقی دوتن را بازداشت کردند. ظاهرن این دوتن افراد عادی شهر بودند؛ اما مشکل بود از طالبان پرسیده شود که این افراد به دلیل چی جرمی بازداشت شدند . افراد طالبان این دوشخص را در دفتر آژانس اطلاعاتی باختر داخل کردند و من که از محل میگذشتم، بدون این که به عمق مساله پی ببرم راهی دفتر شدم . درآن زمان دفتر آژانس باختر در جوار کتابفروشی بیهقی قرار داشت و اکنون از آن ساختمان به عنوان ریاست افغانفلم ولایت بلخ استفاده صورت میگیرد .
سه روز بعد شماری از دوکانداران چوک بیهقی در ریاست رادیو مراجعه کردند و شکایت کردند که از تعمیر آژانس باختر، بوی بسیار بد بیرون میشود و باید یکبار دیده شود که در آن محل چی بوی گرفته است . کنجکاو شدم که باید بروم و از نزدیک دیدن کنم . رفتم و ناگهان چشمم به دو جسد پندیده شده اشخاصی افتاد که سه روز قبل طالبان در همان محل بازداشتش کرده بودند.
به شهرداری خبر داده شد وشهرداری اجساد را برای دفن کردن انتقال داد.
ازبین بردن مقبره ها
طالبان تصمیم گرفتند تا مقبره های شخصیت های مطرح سیاسی را در بلخ تخریب کنند و نخستین اقدام آنها تخریب قبر عبدالعلی مزاری رهبرفقید حزب وحدت بود . تمامی سنگ ها ،چوبها، سیخ گول ، ریگ ، سمنت و غیره مواد تعمیراتی ساختمان مقبره زیر ساخت عبدالعلی مزاری رهبر فقید حزب وحدت را به دیگران تقسیم کردند و در مزار شریف مردم به مسجد سازی شروع کردند . مردم به زور به مساجد فرستاده میشدند .
دومین مقبره که در ولایت بلخ تخریب شد مقبره ببرک کارمل در شهرک بندری حیرتان و جنرال مومن یک تن از جنرال ارشد داکتر نجیب بود .( جنرال مومن عامل اصلی سقوط حکومت داکتر نجیب گفته میشود .)
نخستین حضور طالبان در نماز جمعه در شهر مزار شریف نیز ماجرا خلق کرد . قبل از نمازدر مسجد روضه مبارک ، شماری از طالبان دست به تبلیغ زدند و نوبت به یکی از علمای دینی شهر مزار شریف رسید . در آغاز این شخص قرآن پاک را با سبک و ساختار نوین خود قرائت کرد. وی این آیات را با شیوه دیگری قرائت کرد که تاکنون نشنیده بودم و طالبان نیز با گذشت هر لحظه احساسات شان تحریک میشد و سرانجام یکی از آنها خود را کنترول نتوانست و با سلاح دست داشته اش بالای این عالم دینی حمله کرد . سپس ده ها تفنگ بدست با تفنگ هایشان بدن این عالم دین را کوبیدند و در اندک زمان این عالم دین در داخل مسجد روضه مبارک از حال رفت و جسدش را در داخل چادری اندختند و از صحن روضه مبارک بیرون کردند .
پس از خلق این ماجرا طالبان اعلام کردند که این فرد یک جاسوس شرو فساد بود ودر هنگام جنگ بر ضد طلبای کرام فتوای جهاد داده بود . همه خاموش بودند. من و همکارم رحمت الله قریشی از ترس نمیتوانستم حرف بزنیم . تبلیغ ختم شد و نماز برگزار شد و همه برای ادای نماز ایستادند.
بالای جای نماز خون آلودی که چند لحظه قبل انسانی درآن با ضرب سلاح های دست داشته جان سپرد.
نماز ختم شد . از ترس تمام بدن مان را لرزه گرفته بود هنگامی که من و همکارم رحمت الله قریشی میخواستیم صدای سخنرانی طالبان را در روضه مبارک ادیت و برای نشر آماده نماییم، صدای ضرب و شتم طالبان نیز در نوار صوتی ثبت شده بود و شنیدن آن آنقدر وحشتناک بود که حتی در زمان منتاژ صدا توان ادیت آن را از دست داده بودیم .
دزدان و کیسه بران نیز برای نخستین بار مجازات علنی را در شهر مزارشریف تجربه میکردند. دریکی از روزها امر بی المعروف شخصی را باسیاه کردن چهره و آویزان کردن بوتل ها و بوت های کهنه در گردنش صحنه جالبی را در شهر به نمایش گذاشتند . آنها این شخص را در بالای مرکب سوارکرده و به دورا دور شهر چکر دادند. در نخستین نگاه، توانستم آن شخص را بشناسم. او شخص نسیم نام داشت وبه (نسیم داکو ) مشهوربود. او یکی از دزدان حرفوی در مزار شریف بود . چندین بار در گذشته به اتهام سرقت اموال منازل بازداشت و به زندان فرستاده شده ولی هربار رها شده بود. اینبار سرنوشت با او بازی دیگری را رقم زده است . حالا بالای مرکب با چهره سیاه شده و گردنبندهای از بوت های کهنه و بوتل های کثیف در شهر مزار شریف رانندگی میکند . نزدیک اش شدم و از وضعیت اش پرسیدم ، گفت (خوشحالم از این که رنگ چهره ام را تغییر دادند وحتی پدرم از کنارم رد شد و به طرفم نگاه کرد مره نشناخت )
هر روز یک حادثه ، یک رویداد و یک درامه جدید در شهر مزار شریف شکل میگرفت . اعلامیه ها برای سلمانی ها صادر شد و برای همۀ شان گوشزد شد که دیگر حق تراش ویا هم اصلاح سازی ریش را ندارند هرگاه سلمانی چنین کاری کرد مجازات خواهند شد .
افراط گرایی ملاهای وطنی
ملاهای افراطی که قبلن در مزار شریف زیر چتر نیروهای مخالف طالبان زندگی میکردند، حرف اول را در تبلیغات این شهر میزنند . مولوی صدیق صادقیار یکی از همان جمله افراطیونی بود که به شدت تبلیغات افراط گرایی را در شهر مزار شریف شکل داد و در هر محفل و مجلس سخنرانی میکرد . او حدود هشتاد سال سن داشت .
دریکی از روزها مولوی صادقیار ناگهان داخل شعبه کاری رییس شبکه رادیو شد . از خوشی نزدیک بود فریاد بزند ، برای شماری از کارمندان شیرینی میداد و دیگران برایش مبارک باد میگفتند .
پرسیدن که خیریت است مولوی صاحب ؟
مولوی صادقیار که حالا به اصطلاح عام مردم پایش به لب گور نزدیک است از نامزدی اش با دختر ۱۸ ساله سخن گفت .
دهن ها باز ماند و نفس ها قید شد هیچ کس جرآت نداشت که این پیشوای دین را نقد کند .
وضعیت تعلیمی و تحصیلی
درهای دانشگاه نیز بسته بودند. اما پس از چندی طالبان اعلام کردند که تنها پسران میتوانند دانشگاه بیایند و درس های خود را ادامه دهند .
استادان دانشگاه بلخ بیشترشان فرار کرده بودند و تنها چند استاد محدود که توانایی فرار از این شهر را نداشتند در شهر حضور داشتند و همین استادان رفتند و دروازه دانشگاه را باز کردند .
طالبان مولوی صدیق صادقیار را مسوول دانشگاه تعیین کردند و از استادان تقاضا کردند تا به دانشگاه بیایند و مطابق شریعت اسلام خود را آراسته ساخته و به درس هایشان ادامه بدهند . مضامین درسی یکی پی دیگر بی اعتبار خوانده میشد و مضامین مسلکی بیشتر جایش را به مضامین دینی سپرد .
دریشی دیگر اجازه نبود که در مکاتب و دانشگاه ها پوشیده شود . برعکس لنگی و پیراهن تنبان جز اصلی لباس رسمی دفتری تعیین شد و همه کارمندان دفتر و دانشگاه ها مکلف بودند لنگی و پیراهن وتنبان بپوشند و بالای وظایف شان حاضر گردند.
درهای مکتب ها در آغاز بسته بود و بعد از مدتی تنها پسران اجازه داشتند برای آموزش به مکتب بروند .
بانوان تنها در بیمارستان میتوانستند کار کنند و بیماران زن را معالجه کنند؛ ولی عملن دانشگاه طبی به روی این قشر بسته بود .
باج گیری ها از افراد ثروتمند در شهر آغاز شد و در نخستین اقدام طالبان پسر حاجی شهزاده بای
یک تن از سرمایه داران شهر مزار شریف را اختطاف کردند و گفته میشد که برای رهایی وی بیش از ۵۰۰ هزار دالر را پشنهاد کرده بودند که بعدن گفته شد این معامله باگرفتن حدود ۲صدهزار دالر پایان یافت و پسر حاجی شهزاده بای رهاشد .
فابریکه های تولیدی سیلو که تا آن زمان نیز تولید داشت، از تولید باز ماند و فابریکه کودبرق مزار شریف در آن زمان کماکان به کارش ادامه میداد ولی هیچ توجهی برای زندگی کارمندانش نبود . کارمندان این فابریکه روزانه به کار میرفتند زحمت میکشیدند ولی معاشات شان داده نمیشد .
هنرمندان کشور
هنرمندانی که بیشتر در عرصه موسیقی و تیاتر در شهر مزار شریف فعالیت میکردند، از فعالیت باز ماندند. حتی شماری از آنها تهدید به مرگ شدند .
شمس الدین مسرور آواز خوان مشهور کشور و جمیل کریمپور بازیگر نقش مشهور(دریاب ) در فلم (نقطه نیرنگی) نیز در شهر مزار شریف زندگی میکردند آنها در فامیلی های کودبرق مسکن داشتند ، از زمان درگیری های تنظیمی در شهر کابل به مزار شریف پناهنده شدند و در یکی از اپارتمان های ساحه رهایشی کودبرق زندگی میکردند.
شمس الدین مسرور به منظور ادامه زندگی در مزار شریف خواست به نحوی با طالبان کنار بیاید و در استدیوی ثبت رادیو آمد و آهنگ های که قبلن با آلات موسیقی سروده بود اینبار بدون موسیقی ثبت کرد و به دسترس رادیو شریعت بلخ قرار داد ، ولی طالبان این همه را نادیده گرفتند و وی را از ساحه رهایشی کودبرق راندند .
اما جمیل کریمپور بازی گر نقش( دریاب ) زندگی خیلی فقیرانه ی داشت . وی حتی توان پیدا کردن نان روزمره فامیل را هم نداشت کراچی دستی داشت و در شهر بارکشی میکرد . طالبان اموال کلبه غریبانه ی او را نیز به بیرون از منزلش انداختند .
حالا این مرد بزرگ هنر، خانه برای زیستن ندارد و مجبور است که گریه کند . او میگیریست و چشم هایی که از کنارش رد میشدند نیز پر اشک میشد . کسی جرآت نمیکرد برایش کمک کند ویا هم شماری زیادی بودند که توان مالی نداشتند که دست این مرد را از خاک بلند کند .
سرانجام شماری از فرهنگیان بلخ با جمع آوری مقداری پولی و کسب اجازه از طالبان وسایل خانه جمیل کریم پور را از ساحه رهایشی کودبرق به مزار شریف انتقال دادند .
کریمپور تصمیم گرفت که افغانستان را همراه با فامیل اش ترک کند و سرانجام وی راهی پشاور شد و در دیار غربت پس از مدتی پدرود حیات گفت .
مزار شریف یک سینمای دولتی داشت و آن نیز به حکم ملا عمر تخریب شد . فلم هایش را به چوبه های درختان بستند و وسایل اش شکسته ویا هم به سرقت رفت .
آهن آلات که در شهرها بود روزانه به صدها موتر بارگیری میشد و به پاکستان انتقال میگردید .
شایعه شد که پاکستان ریشه درختان بادام و پسته را به بهترین قیمت خریداری میکند. این شایعه به حدی بازار یافت که شمار زیاد باغداران در ولایات شمال به راحتی ریشه های درختان خود را میکندند و پس از بارگیری به پاکستان انتقال میدادند و زمانی که آنجا میرسیدند نه بازاری بود و نه خبری از خریدار.
مندوی ها خالی بودند و هر بازرگانی که یک یا دوموتر آرد یا گندم به مندوی های شهر مزار شریف بیاورد به راحتی و به بلندترین نرخ روز میتوانست به فروش بررساند .
خشک سالی نیز آغاز شد و بارنده گی ها به پایین ترین حد خود رسید . آبهای هژده نهر مزار شریف در حال خشک شدن بود. کشتزار ها بی حاصل شدند و کشاورزان همه بیکار .
یگانه بازاری که به اصطلاح مردم روزانه خوب جنب و جوش داشت بازار کهنه فروشان بود . ده ها نفر روزانه در این بازار می آمدند و داشته های کلبه خود را میفروختند و از پول آن غذا و لوازم ضروری میخریدند . شماری هم بودند که لوازم خانه را به ارزانترین قیمت میفروختند و خود و فامیل خود را به امید زنده گی بهتر و نجات از وضعیت، به خارج از کشور میرساندند.
کشت کوکنار به بلندترین حد خود رسید و طالبان با وجودی که ظاهرن نشان میدادند که نباید کوکنار کشت شود ولی بیشتر درامد پولی خود را از همین راه بدست میاوردند . ولسوالی ها و قریه های دوردست در کل کوکنار کشت میکردند و درامد مردم محل نیز بیشتر از همین طریق براورده میشد .
قیمت منازل به پایان ترین حد خود رسید و هرکس تلاش داشت به گونه یی جان خود را از این دنیای وحشت نجات دهد .
ازدواج های اجباری
در کنار این همه، طالبان در شمال مخصوصن در شهر مزار شریف بیشتر تلاش کردند تا رابطه های فامیلی را شکل دهند . آنها از راه های مختلف تلاش کردند تا از خانواده های مختلف زن بگیرند و تشکیل خانواده بدهند .
بیشتر این رشته ها به اساس زور و فشارطی میشد و ده ها خانواده را مجبور کردند تا دخترانشان را به طالبان نکاح کنند و بدون کدام مراسمی ویا هم بدون آن که دختران شناختی از آنها داشته باشند .
این گونه دها دختر از شهر مزار شریف و ولایات همجوار آن به قندهار و هلمند وسایر ولایات که فرماندهان طالب در آنجا زندگی میکردند انتقال داده شدند و از زنده بودن آنها تا هنوز هم خبری در دست نیست ، و شماری از بانوانی هم در شهر مزار شریف استند که طالبان با آنها با استفاده از زور ازدواج کردند و آنها را بی سرنوشت رها کرده و از این شهر فرار کردند.
پسران جوان و خوب صورت هم کمتر جرآت میکردند تا در شهر گشت و گذار نمایند. با آنها نیز بیشتر به گونه ی غریزه یی برخورد میشد و تلاش میگردید تا از آنها نیز استفاده جنسی صورت گیرد.
اکثر فرماندهان طالبان پسرانی خوش صورت را در کنار خود داشتند و در هر نبرد آنها را با خود میبردند و ازوجود آن ها نیازهای جنسی خود را مرفوع میکردند .
سنگسار ثریا
شکل گیری رابطه ها با اکثر خانواده ها به دلایل مختلف در شهر مزار شریف بازی های دیگری را نیز در پی داشت . شماری از خانواده ها که نمیخواستند دخترشان بدام طالبان بی افتد، تلاش میکردند به نحوی خود و خانواده خود را نجات دهد . اما فرار کردن و نجات یافتن از چنگال این گروه کار ساده یی نبود . هرچند ساختار اطلاعاتی این گروه به حد امروزی پیشرفته نبود؛ ولی بازهم مجرمی را گیر میکردند با ضرب و شتم و خلق وحشت جرم های کرده و نکرده را بالایش اقرار میکردند و زجرش میدادند و یکی از این قربانیان دختریست بنام ثریا .
استدیوم ورزشی سینا در شهر مزار شریف باز هم ازدحام داشت و همه منتظر دیدن یک درامه واقعی و تلخ اند .
اینبار در استدیوم یک زن ، یک بانو در مقابل چشم های هزاران انسان مجازات میشد . این بانو کسی جز ثریا نبود .
بانوی قدبلندی بود، چادر آبی به سر داشت؛ استوار و خیلی ها قوی از موتر پایین شد به گوشه یی نشست ، پاره یی زمین را برایش کندند و او را آنجا بستند ، نیم از بدنش را زیر خاک دفن کردند و سپس حکم سنگسار را جاری کردند .
طالبی حکم امیر مومنین را خواند و این بانو را به ارتکاب زنا و داشتن روابط جنسی با مردی سنکسار کردند.
او را زیر باران سنگ گرفتند به جرمی که هرگز نکرده بود. بدن استوار بانوثریا پس از مدتی زیر سنگپاره ها خم شد. او تنها بود و به تنهایی دربرابر سنگ و سنگ دلان مقاومت میکرد و سنگ ها نامردانه بدنش را پاره میکردند . فاعلی وجود نداشت ولی حکم باید جاری میشد . برخورد هر سنگ در بدن ثریا و فوران خون از بدنش هزاران دلی را که درد ثریا را حس میکردند؛ به درد می آورد . همه خاموش بودند ولی شماری با سردادن تکبیر احساسات شان را وحشیانه تبارز میدادند و با سنگ زدن در بدن ثریا تلاش داشتند تا گناه های این بانو را پاک کنند بدون این که ماجرا را بدانند .
سنگ ها خلاص شد طالبی برگشت و برای دیگران صدا زد ( وگوری ژوندی دی که نه ؟) طالبی دیگری با دستار سیاه نزدیک ثریا رفت پاره های سنگ را دور کرد و دید که ثریا نفس میکشد و با وارخطایی صدا زد (مولوی صاحب ، مولوی صاحب ژوندی دی ) مولوی حکم دوباره سنگسار را داد و سنگ های اطراف ثریا گرفته شد و همه یی این سنگ ها که وجود ثریا را پاره کرده بودند؛ دوباره به سوی ثریا پرتاب شدند؛ ولی اینبار سنگ ها تنها بدن بی جان او را پاره میکردند . خون ثریا برقع (همان چادرآبی) سرش را سرخ رنگ کرده بود . وارثین ثریا با وحشت از دور تماشا میکردند، منتظر بودند که چی زمانی دختر دلبند و عزیزش بهشتی میشود و جسدش را تسلیم شوند .
حقیقت ماجرا این گونه بود .
دلیل سنگسار ثریا
در آن زمان گفته میشد که طالبی زمانی میخواست از پدر ثریا دخترش را بگیرد؛ ولی پدر ثریا انکار میکند و نمیخواهد دخترش را که به مشکل بزرگش کرده، به آواره گان و صحرا نشینان بدهد . اواین پشنهاد طالب را نمی پذیرد و جواب رد میدهد . پس از این که طالب جواب رد دریافت میکند، در پی انتقام برمی آید. پس از مدتی پدر ثریا به شکل مرموزی کشته میشود و ثریا دقیق می فهمد که کی پدرش را کشته است .
مدتی از این رویداد میگذرد . ثریا در پی گرفتن انتقام پدر است. او تلاش میکند تا قاتل را در هر گوشه شهر که باشد، باید پیدا کرده و به سزای اعمالش برساند . تلاش های ثریا در پی انتقام به حدی جدی بود که خبر گرفتن انتقام به گوش قاتل پدرش می رسد. قاتل حالا ترس از رسوایی دارد و ترس از دست رفتن آبرویش در میان هم کیشانش .
سرانجام قاتل باز نیرنگ دیگری به کار می برد. او برنامه میریزد و امر به معروف را قناعت میدهد که ثریا دختری بدکاره است و با تن فروشی زندگی میکند . امربه معروف ثریا را بازداشت میکند و حکم سنگسار صادر میکند و سرانجام این بانو در برابر چشم هزاران شهروند با بهشتی میکنند .
ثریا در برابر سنگ های سنگ دلان مقاومت نتوانست ، قاتل ظاهرن کامیاب بود و در جمع هزاران طالب دیگر میخندید و نعره تکبیر سرمیداد . اما ثریا برای شهروندان مزار شریف نشان داد که شجاع است؛ از مرگ نمیترسد و با قامت رسا به جنگ سنگ ها رفت و جان داد .
این رویداد ها و تکرار این گونه رویداد ها در جامعه سنتی طالبانی هر لحظه امکان داشت که اتفاق بی افتد و بارها مردم شاهد این گونه مراسم بودند . قاتلین شیوه های مختلفی را پیشه میکردند .
به طول مثال طالبان اعلام کردند که دیگر کشیدن سگرت منع است و هرکس که به این عمل دست بزند مجازات خواهند شد . آنها به گونه نمونه شخصی را بازداشت کردند و دهن او را در برابر سلنسر موتر قرار دادند و بعد از ریزدادن ماشین موتر شوشهای این مرد کاملن آلوده شد و وی پس از هفت روز بستری در بیمارستان جان داد .
همین مساله بود که سگریت از بازار ها گم شد و جایش را به نصوار پاکستانی داد .
زمانی مردی را به فعل هم جنسبازی بازداشت میکردند. او را زیر آوار دیوار فرسوده یی می کردند و از بین میبردند .
زمانی پسر جوان و دختر جوان را که احساس می کردنئ باهم رابطه دارند به چوب می بستند و با ضرب هشتاد ضرب شلاق و دره ، روشنایی زندگی شان را به تیره گی می کشاند.
زمانی خبر میرسید که شخصی زمانی با افراد مسلح رابطه داشته و احتمال داشتن اسلحه در منزل وی وجود دارد. آن شخص به حدی شکنجه میشد که دیگر توان زندگی را نمیداشت . باوجود خریداری اسلحه به طالبان باز هم تهدید ها ادامه می یافت .
زمانی که دزدی را بازداشت میکردند، دست و پای وی را قطع می کردند و در برابر چشم هزاران شهروند در چوک های شهر دست ها و پاهای بریده را نصب میکردند و وحشت خلق میکردند .
همین گونه هزاران انسان بی دلیل در روزهای اول حضور طالبان روانه زندان شدند و هزاران تن دیگر به شکارگاه های انسانهای درنده خو فرستاده شدند . افراد به قصد انتقام از جنوب ، شرق ، غرب و حتی از پاکستان می آمدند زندانی را از زندان ها انتخاب می کردند و برای فرونشاندن خشم خود و رسیدن به جایگاه غازی وی را به رگبار می بستند .
شهروندان دست وپا گم کرده بودند به سختی نفس میکشیدند و به سختی زندگی روزمره شان را سپری میکردند. به سختی نان برای زنده ماندن پیدا میکردند.
جوانان به مشکل میتوانستند سر و صورت خود را آراسته کنند؛ چون میدانستند هرگاه آنها با صورت آراسته و پاک، داخل شهر روند حتمن طالبی شک مشکوک شده و وی را بازداشت میکرد و به بهانه های مختلف سوالات گوناگون را می پرسید و این صورت آراسته زندگی وی را به خطر مواجه میساخت.
محافل عروسی شباهت به مراسم ختم و خیرات داشت . از خوشی و سرور خبری نبود و همه باید غذا میخوردند ، طالبی میامد ، نکاح را می بست و پس از خوردن غذا و گرفتن شیرینی ، محفل نیز ختم میشد.
این همه رویداد ها جزئی از روال عادی زندگی مردم شده بود. آنقدر مردم این همه را از نزدیک دیدند و تجربه کردند که اصلن تکرار این همه برایشان عادی شده بود . زمانی اعلام میشد که در فلان ساعت اعدام است. مردم بدون تعجب زهرخند میکردند و بطرف قربانگاه میرفتند و شاهد قربانی یکی از شهروندانش میشدند.
رویداد یازده سپتامبر۲۰۰۱
زمان میگذشت و مردم مزار شریف چهار سال را این گونه سپری کردند . سرانجام رویداد یازده سپتامبر۲۰۰۱ در امریکا اتفاق افتاد .
در صبح آن روز، ۱۹ تن از اعضای القاعده، چهار هواپیمای تجاری – مسافربری را ربودند. هواپیما ربایان، دو هواپیما را در فاصله‌های زمانی گوناگون به برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در شهر نیویورک زدند. در نتیجه این دو برخورد، همه مسافران به همراه بسیاری افراد که در ساختمان‌ها حضور داشتند، کشته شدند. هر دو ساختمان، پس از دو ساعت به طور کامل ویران شدند و آسیب‌های زیادی به ساختمان‌های اطراف خود رساند . گروه هواپیما ربایان، هواپیمای سوم را به پنتاگون، واقع در ارلینگتون در ویرجینیا زدند. هواپیمای چهارم اما در زمینی نزدیک شنکسویل، در ایالت پنسیلوانیا، سرنگون شد.
کشته شدگان این حمله‌ها ۲٬۹۷۴ تن بودند، که با در نظر گرفتن ۱۹ هواپیما ربا در کل شمار کشته‌های این حمله‌ها به ۲٬۹۹۳ تن می‌رسد. بیش‌تر کشته شدگان این حمله‌ها مردم عادی و شهروندان بودند، که ملیت آن‌ها از ۹۰ کشور گوناگون جهان بود. به علاوه، مرگ دست‌کم یک تن ناشی از قرار گرفتن در برابر گرد و خاک به‌وجودآمده از ویرانی دو برج نیز گزارش شد.
این حملات سبب شده ایالات متحده امریکا تصمیم بگیرد تا لانه های تروریزم را در افغانستان از بین ببرد و نظام طالبان را نیز از صحنه سیاست این کشور واژگون کند.
نبرد با طالبان در داخل شهر مزار شریف
حملات آغاز میگردد و هوا پیما های B52 و بدون سرنشین ایتلاف بین المللی به رهبری ایالات متحده امریکا اهداف مشخص را آماج قرار دادند. همزمان با این حملات امریکا و ایتلاف جهانی ، مخالفان طالبان در جبهه شمال را تقویه کردند و برای بازپس گیری شهر ها و ولایات برای آنها برنامه ریزی کرد .
ولایات شمال به جنرال عبدالرشید دوستم ، استاد عطامحمدنور و استاد محمد محقق سپرده میشود .
طالبان یکی پی دیگر شهر های بزرگ را از دست میدهند و نیروهای ایتلاف شمال جاگزین آنها میشدند.
مزار شریف ، شبرغان ، فاریاب ، سرپل ، سمنگان،پی درپی بدست نیروهای شمال افتید و کندز که بزرگترین مرکز تجمع طالبان در شمال بود نیز سقوط میکند وتمامی فرماندهان طالب و افراد وفادار به آنها خود را به جنرال دوستم تسلیم میکنند .
خونینترین درگیری در شهر مزار شریف همانا جنگ در لیسه سلطان رضیه در شرق روضه شریف بود.
پس از آغاز حملات نیروهای اییتلاف به رهبری ایالات متحده امریکا ، شماری از جنگجویان در پاکستان به صورت گروهی وارد شمال شدند وبرای مبارزه با امریکا جهاد را اعلام کردند . این افراد بیشتر با شمشیر، تفنگ های سابقه ، چره ای ، موشکوش و غیره جنگ افزار های مختلف مسلح شده بودند . چهره های ظاهری این افراد نیز متفاوت بود . بیشتر پاکستانی های که برای جهاد با امریکا در مزار شریف آمده بودند ریش های خود را با خینه رنگ آمیزی کرده بودند چشمان خود را با سرمه تیره می ساختند ، دستار ها را به گونه ی متفاوت به سر می بستند وبا زبان های نا آشنا با مردم سخن می زدند . در بین این افراد شهروندان پنجاب ، سوبه سرحد و سوبه بلوچستان به وضاحت دیده میشد .
نخستین رویارویی این افراد با نیروهای اتحاد شمال دراین شهر بود . حمایت هوایی نیروهای اییتلاف جهانی و حرکت های غافل گیرانه ی اتحاد شمال توانست طالبان را در نقاط مختلف شهر مزار شریف شکست بدهد و به آنها تلفات زیادی را وارد کند .
آخرین پایگاه که بیشترین مقاومت را در برابر نیروهای اییتلاف جهانی و اتحاد شمال میکرد پایگاه پاکستانی های بود که در لیسه سلطان رضیه شهر مزارشریف موقعیت داشت . در این پایگاه صدها تن از افراد شمشیر بدست و تفنگدار موضع گرفته بودند و به مقاومتشان ادامه میدادند . جنگ به حدی جدی بود که در کمترین زمان از جسد انسان ها تپه ی ساخته شد و نظامیان اتحاد شمال در پشت این تپه ی انسانی سنگر گرفته بودند .
نیروهای شمال تلاش داشتند تا طالبانی را که در داخل ساختمان لیسه دست به مقاومت می زدند از مقاومت دست بردارند و خود را تسلیم نمایند اما با وجود چندین هشدار، طالبان پاکستانی به مقاومت خود ادامه دادند با گذشت هر لحظه شمار تلفات بیشتر میشد و زمان درگیری نیز طولانی تر .
درهنگام درگیری شماری از طالبان پاکستانی با راه یافتن به منازل مسکونی در جوار لیسه سلطان رضیه شماری زیادی از خانواده ها را به گروگان گرفتند و از نیروهای شمال تقاضا کردند که هرگاه به آنها حمله شود تمامی خانواده های گروگان گرفته شده را خواهند کشت . چالش بزرگی که اصلن در این نبرد پیشبینی نشده بود .
گروگان گیری خانواده ها از سوی طالبان پاکستانی
درگیری همچنان ادامه داشت و نیروهای اییتلاف جهانی نیز در کنار رزمنده گان شمال این جنگ را رهبری و نظارت میکردند .
نیروهای اتحاد شمال خود را در منازل که باشندگان آن از سوی طالبان به گروگان گرفته شده بود رساندند و به همکاری باشنده گان همان منازل قضیه گروگان گیری را نیز خاتمه دادند و طالبان در آنجا نیز از پا درامد .
اما در داخل ساختمان لیسه سلطان رضیه مقاومت همچنان ادامه داشت و طالبان نمیخواستند خود را تسلیم نیروهای اییتلاف کنند . جنگنده های هوایی نیروهای اییتلاف به پرواز درآمد و با شلیک نخستین موشک در این ساختمان به درگیری نقطه پایان بخشد و طالبان همه در آن مکان کشته شدند .
هر گوشه این محله را که بنام بندر تاشقرغان نیز یاد میشود مشاهده میکردید جسد طالبی را میدیدی که با ریش زرد و شمشیر بدست شکار گلوله های نیروهای مخالف طالبان شده و به خاک افتیده .کمیته صلیب سرخ با امکانات دست داشته در همان زمان توانست در اندک ترین زمان تمام اجساد را از شهر جمع آوری وبه مکان دیگری انتقال بدهد .
وضعیت مالی مردم در آن زمان خیلی ها بد بود و شماری هم بودند که توانایی یافتن غذای سه وقت شان را نداشتند . ولی این چالش را بسته های غذایی اییتلاف که معمولن از طرف شب از هوا پرتاب میشد حل ساخته بود . هواپیما های نیروهای اییتلاف به رهبری امریکا شبانه بسته های بزرگ از مواد غذایی پخته شده را از هوا به شهر مزار شریف رها میکردند و هزاران خانواده گرسنه از همان مواد استفاده میکردند .
و اما در جبهات شمالشرق چی میگذرد ؟
ملا فاضل یکی از فرماندهان قدرتمند طالبان در شمال پس از بحث و گفتگو با جنرال دوستم تصمیم میگیرد تا افرادش را که در کندز گیر ماندند به جنرال دوستم تسلیم نماید .
سرانجام افراد گیرمانده در کندز تسلیم جنرال دوستم میشوند و این افراد که شمارشان بیش از ۵۰۰ تن میرسید به مزار شریف و سپس به قلعه جنگی انتقال داده شدند .
در آن زمان افراد تسلیم شده دقیقن شناسایی نشده حتی زمانی که این افراد را داخل قلعه جنگی انتقال دادند نیز بازرسی بدنی نشده بودند . در بررسی های نخست دیده شد که بیش از ۴۰۰ تن این افراد خارجی ها مخصوصن پاکستانی ها استند که به گفته خودشان برای جهاد با امریکا به افغانستان آمده بودند .
جنگ در قلعه جنگی
فرماندهان شمال تمامی طالبان خارجی را در قلعه جنگی انتقال دادند و شماری دیگری از طالبان که هویت افغانی داشتند در زندان های شهر های دیگر منتقل گردیدند و شماری را هم جنرال دوستم با دادن پول و لباس به خانه هایشان رخصت کرد .
نخستين زندانيان، از جمله طالبان خارجی، وارد قلعه جنگی می شوند و به دستور سربازان جبهه شمال به دسته های کوچک تقسيم می شوند.
سيد نورالله ، معاون همان وقت جنرال دوستم، که شاهد عينی اين حوادث بود، در گفتگويی با بخش فارسی بی بی سی، اين گونه آن را به ياد می آورد:
“زمانی که آنها توسط نيروهای امنيتی به قلعه جنگی آورده شدند جنرال نادر علی، فرمانده امنيتی شهر مزار شريف، و جنرال سيد اسدالله مسرور، يکی از فرماندهان حرکت اسلامی، و تعدادی از مسئولين مربوط به جنبش اسلامی افغانستان و جمعيت اسلامی، کار تشخيص هويت آنها آغاز کردند. همزمان، دفعه اول آنها يک بمب دستی به سوی جنرال نادر علی و سيد اسدالله مسرور پرتاب کردند و اين دو جنرال همانجا شهيد شدند و خود آنها هم کشته شدند.”
به دنبال اين انفجار همان طالب پاکستانی که ادعای جهاد عليه آمريکا را داشت آرام و با تمکين می گويد “ما تسليم نشده ايم، جنرال دوستم به ما اجازه داده که به قندهار برويم، ما هرگز تسليم نشده ايم.”
سيد نورالله درباره اين رويداد بخصوص که نقطه عطفی در حادثه قلعه جنگی بود، می گويد:
“بار ديگر ما خواستيم آنها را تشخيص هويت کنيم. ببينيم آنها کی هستند. آيا سلاحی پيش آنها باقی مانده؟ زمانی که می خواستند کار را شروع کنند بار ديگر افراد مربوط به القاعده دست به سلاح بردند. به سربازان مؤظف که در اطراف آنها حلقه زده بودند حمله کردند. سلاحها را از دست آنها گرفتند و شروع به تيراندازی کردند.”
وی افزود: “جنگ از همين جا آغاز شد. يک تعداد سربازان کشته شدند و با سلاح هايی که از دست اين سربازان گرفته شد افراد القاعده مسلح شدند. بالاخره جنگ طولانی شد و سه روز جنگ شديد جريان داشت.”
در قلعه جنگی دو امریکایی بنام های مایکل اسپن و دیوید نیز حضور داشتند و در همان لحظات نخست درگيری يکی از دو آمريکايی به نام مايکل اسپن کشته می شود و ديويد که از او به عنوان جاسوس “سيا” يا پوليس مخفی آمريکا ياد شده جان سالم به در می برد .
روز دوشنبه ۲۶ نوامبر انفجار يک بمب عظيم ۹۰۰ کيلويی دود بزرگی را در اطراف قلعه جنگی به وجود آورد. اما بعدن دیده شد که محاسبه دقیق نبوده و بمب ۹۰۰ کیلویی به جای دیگری اصابت کرده است.
بعدا معلوم شد که بر اثر اين انفجار حدود شش افغان از نيروهای جبهه شمال کشته و پنج آمريکايی زخمی شده اند و يک تانک نيروهای متحد از بين رفته است.
پایان جنگ قلعه جنگی و سقوط مکمل طالبان از افغانستان
اجساد زیادی در محوطه و اطراف قلعه افتیده بودند و برخی از جنگجویان جبهه شمال از اجساد طالبان به عنوان سنگر استفاده می کردند.
افراد باقيمانده طالبان و القاعده در زيرزمين قلعه جنگی پناه گرفته بودند. اما نيروهای جبهه شمال زير زمين را به آب بستند و در نهايت، به گفته سيد نورالله، از حدود ۵۰۰ اسير تنها ۸۳ نفر زنده خود را تسليم مخالفان شان کردند.
سيد نورالله جنگ قلعه جنگی را با اين حال يک جنگ موجه می داند:
وی میگوید
“ما اصلا نمی خواستيم جنگ کنيم. ما آنها را بسيار محترمانه به قلعه جنگی انتقال داديم. خواستيم هويت آنها را تشخيص دهيم که آنها کی هستند. آنها متاسفانه چون ماهيتا تروريست تربيت شده بودند دست به سلاح بردند. دفعه اول دو تن از جنرالها را شهيد کردند. روز دوم هم به عين عمل دست زدند و بالاخره دست به خودکشی زدند. طرف مقابل، يعنی نيروهای ما را هم ضربه زدند و يک تعداد آنها را کشتند.”
وی افزود: “من بر اين باور هستم اين جنگ که از طرف تروريستها آغاز شد يک جنگ مشروع بود.”
گفته میشود در این جنگ بیش از ۳۰۰ تن از نیروهای متحد شمال نیز کشته شدند.
در جنگ قلعه جنگی برای نخستين بار يک آمريکايی در افغانستان کشته شد و در جريان همين جنگ قلعه جنگی بود که نخستين آمريکايی عضو طالبان به نام جان واکر لند بازداشت شد.
سرانجام ولایات یکی پی دیگری بدست نیروهای افغان و به همکاری اییتلاف نظامی قوت های خارجی سقوط میکند حکومت موقت شکل میگیرد و رهبری این حکومت را حامد کرزی به عهده میگیرد .
پایان .

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 2 در انتظار بررسی : 2 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.